سید فرزام حسینیfarzamhosseini

آنچه درست و دقیق به یاد می‌آورم، شوخ‌طبعی و گشاده‌رویی پیرمرد دانا بود، پانزده‌ساله بودم یا چیزی در همین حدود، یک‌شب پدرم گفت می‌روم خانه دکتر بهزاد… .

و من چه می‌دانستم دکتر بهزاد کیست؟ سرم به درس و علم نمی‌رفت آن‌چنان، وقتی هم که بابا گفت دانشمند است، پدر علم زیست‌شناسی نوین، طبیعی بود که نشناسمش. سرم به علوم طبیعی نمی‌رفت و نرفت هرگز. اما شنیدم از مکالمه مادر و پدر که پیرمرد، پروفسور است و حقی به گردن علم ایران دارد و گویا نسبت فامیلی دوری هم با ما داشت. آن شب، خلاصه راهی شدیم، شاید باکمی غرولند و گره خوردگی ابرو که مرا چه‌کار به آنجا؟

اما دروغ چرا، راستش را بگویم،‌‌ همان شب نظرم عوض شد، شاید هم در چند دقیقه اول ورود پیرمرد آن‌قدر شوخ‌طبع بود که حال مرا عوض کرد. انتظار چهره‌ای عبوس داشتم، مردی که سال‌ها درس‌خوانده و دیگر هیچ، احساس و خنده تعطیل، اما نه، اصلا این‌طور نبود، شهادت می‌دهم که آن پیرمرد دانا، سرشار از احساس بود. وقتی‌که نشسته بودم روبه‌رویش و از موسیقی حرف می‌زد، وقتی‌که در هشتادوچندسالگی یک‌باره ضرب گرفت روی میز و زد زیر آواز. وقتی‌که از خاطره‌ها گفت. همه و همه، نشان از روزگار پیرمردی سرزنده و شاداب داشت.

یا اصلا چرا راه دور برویم، انسانی با آن مقام و سن چرا باید نوجوانی بازیگوش و سربه‌هوا چون مرا تحویل بگیرد؟ که او گرفت و سر صحبت را با من ازقضا خودش باز کرد. پرسید از درس و از دبیرستانی که محل تحصیلم بود و پیرمرد به یاد آورد سال‌ها پیش‌تر را که خودش آنجا درس می‌خواند و بعد‌‌ همان‌جا درس می‌داد. آن شب مثلثی تشکیل شد در خانه دکتر بهزاد، از سه نسل مختلف دبیرستان بزرگ «شاپور» پیش از انقلاب و «شهید بهشتی» پس از انقلاب؛ دکتر محمود بهزاد، پدرم و من. هر سه روزگاری تحصیل دبیرستانمان در این مدرسه گذشته بود، البته با اختلاف سال‌ها.

یادم نمی‌رود؛ وقتی‌که پیرمرد فهمید خرده علاقه‌ای به شعر دارم و می‌خوانم، شروع کرد به خواندن از سعدی، از حافظ، از شاملو جسته گریخته، با آن سن و سال حافظه خوبی هم داشت که مرا شگفت‌زده کرده بود.

*** behzad

این را درست یادم نمانده که بعدش بود یا قبل، اما این بار هم با پدر و مادر رفتم؛ مجتمع فرهنگی خاتم‌الانبیا، بزرگداشتی برگزار شده بود برای یک‌عمر تلاش محمود بهزاد در عرصه علم، من گم بودم میان آن‌همه انسان بزرگ و چهره. هرکسی، پشت تریبون می‌رفت و چیزکی می‌گفت درباره آن پیرمرد. من اما وقتی آن روز را مرور می‌کنم، یک نفر در حافظه‌ام بیشتر از باقی می‌درخشد، نمی‌دانم چرا، اما فقط یک نفر، «نجف دریابندری»، مراسم که تمام شد، همراه پدرم رفتیم نزدیک‌تر تا او پس از سال‌ها دریابندری را ببیند، که آن روز‌ها حافظه‌اش دقیق کار می‌کرد و درخشان بود. آن لحظه حال و احوال‌پرسی و دیده‌بوسی بابا و دریابندریِ بزرگ بود که سال‌ها می‌شد همدیگر را ندیده بودند و ذوق و خوش نوجوانانه من.

***

و بعد دیگر چند باری دیدار و چند باری خانه پروفسور شاید، یا مهمانی. اما یک عصر شهریوری، تابستان ۸۶ خبر مرگ پدر زیست‌شناسی ایران در خانه‌مان پیچید و پدرم که سر خم کرد و بغض داشت. من اما پدر زیست‌شناسی را نمی‌شناختم. من آن پیرمرد شوخ‌طبع شاد را می‌شناختم که در هشتادوچندسالگی هنوز هم می‌خندید و با نوجوانی که سن نوه یا نتیجه‌اش را داشت حرف می‌زند و شوخی می‌کرد. من او را می‌شناختم که نشان داد انسان هرچه داناتر، فروتنی‌اش بیشتر.

***

پیرمرد یک‌بار آرزو کرده بود و شاید هم چیزی دیده بود در من که یک‌بار گفت و یک‌بار هم صفحه اول کتابی که برایم امضا کرد، نوشت که من هم به راه علم بروم و فیزیک‌دان شوم؛ اما باید اعتراف بکنم، باید بگویم که پروفسور محمود بهزاد، چهره علم را برایم عوض کرد، به من نشان داد که عالم لزوما عبوس و خشک نیست و انسان دانا و دانشمند هم می‌تواند لبخند بزند و شوخی کند، چنان‌که خودش بود و کرد.