رئوف عاشوری

باید اعتراف کرد فقدان تجربه تاریخی دموکراسی، حتی توضیح و درک اجتماعی‌ ما از این مساله را نیز زیر سوال برده است. انحرافی که به پشتوانه ریشه‌‌های سفت و سخت ساختمان ذهن سنتی، رفتاری کاملا متعارض با این رهیافت مدرن داشته و دارد. جالب این‌جاست که شدت و دامنه این انحراف و تعارض تا منتهای آن پیش رفته است. یعنی درست در نقطه مقابلش. جایی که اساسا عکس مطلب استخراج شده و اصل پایبندی به آن نیز با زیر پا گذاشتنش به اثبات در آمده است. وگرنه در ظاهر امر کیست که چهار کلمه بگوید و بنویسد و چهل‌‌بار لغت دموکراسی یا مشتقات آن از بغلش بیرون نزند. بی‌خبر از این‌که دموکراتیسم یک محصول تجربی و دستاوردی است اجتماعی، به معنای واقع کلمه؛ تا مساله‌ای آموزشی و اخلاقی که بشود در قالب توصیه و مانیفست به خورد این و آن داد، یا به صرف خواندن اصول و روش آن از کتاب و جزوه دموکرات شد. نتیجه چنین رویکردی به مساله، آن‌هم در متن یک تاریخ استبداد زده و نظام فرهنگی‌ای که فرصت بازخوانی و به پرسش کشیدن سنت را از خودش گرفته، غیرقابل‌تصور نیست. دفاع مطلق‌گرا و مستبدانه از آزادی! تم بامزه‌ای برای یک کارتون تراژیک که دائم بین خنده و گریه در رفت‌وآمد است. تجربه‌ صاحبان اصلی این پدیده اما ثابت کرده که فرایند پذیرفتن حق، رای و حضور دیگری، تنها از راه تجربه مستمر یک جماعت در متن تاریخ و زندگی اجتماعی‌شان است که اتفاق می‌افتد و به مرور در نهادها و توده مردم درونی ‌می‌شود. کم نبوده‌ و نیستیم که رفتار دموکراتیک را تنها در چارچوب حق و حضور خود انگاشته‌ایم و به کسانی که رای و مصلحت ما را نپذیرفته‌اند، برچسب غیردموکرات بودن زده‌ایم. چه خودمان را تنها حامل حقیقت پنداشته‌ایم و تلخ‌تر این‌که همه‌مان‌هم از سر صلاح و خیرخواهی دیگران است که حقوقشان را لگدمال کرده‌ایم، بدون کوچک‌ترین توجه به این واقعیت مهم که عیار و محک واقعی دموکراسی یک چیز بیشتر نیست و آن‌هم حقیقت عام، مصلحت، خیر، حق و حضور برابر و آزاد همه انسان‌، در کنار یکدیگر.

در زمینه چنین وضعیتی است که حضور «من» خود به خود به نفی «دیگری» بند می‌شود. این «من» که حق مطلق است، می‌تواند «دیگری» را که فقط مخالف اوست -و نه الزاما دشمن او- نفی کند. نفی فیزیکی یا ذهنی، فرقی نمی‌کند، چرا که نفی فیزیکی خود بر زمینه نفی ذهنی انجام می‌گیرد. اما سخن بر سر یکی از ابعاد مهم همین پروسه دفع و نفی است که در فرهنگ مطبوعات و رسانه و ادبیات ما نمود پیدا کرده است.

تئوری انحصار. در ارتباط. بی‌ارتباط نگه‌داشتن دسته‌‌ای از رسانه‌ها و اهالی فرهنگ و به حاشیه راندن آنها بیش از هر چیزی متوجه ذهنیت متقابلی است که از درک حضور دیگری عاجز شده است. پس ترجیح می‌دهد که در مصافی نابرابر و تک سویه مذاق بازار را تنها به کالای خود عادت دهد و غیر خود را به ورطه انزوا و بی‌ارتباطی بکشد. آن‌هم به اتکای خود رسانه‌ها، ابزار، امکانات و ساز و کار ارتباط. از طرفی دیگر کنترل افکار عمومی به وسیله سرمایه‌ای فاقد کنترل، «فرهنگ» را به دست رسانه‌هایی خاص داده است تا سرانجام علی‌رغم همه تعریف‌ها و تعارف‌ها با «تبلیغات» یکی شود. این نکته حتی به کلیت خودش نیز قابل تعمیم است. در حکم جامعه‌ای که اگرچه توانسته ابزارها و امکانات مدرن را به خود راه بدهد اما آنها را فقط شکل‌ دیگری از وسایل سنتی‌اش تلقی می‌کند. بدون در نظر گرفتن خاصیت‌های ایجابی‌شان و دقت در اختلاف نظام مدرن و سنتی و اقتضای آنها. چرا که ارتباط به معنای مدرن،‌ قبل از هر چیز یعنی به رسمیت شناختن «دیگری» در حق مکالمه، احترام کردن به حضور، حق، شان، اندیشه و تفاوت‌هایش. حال آن‌که ارتباط سنتی خودش را، در زیر سایه تصرف همه ابزارها برای اشاعه تنها روایت مورد قبول «من» تعریف می‌کند. انگار صاحبان این ذهنیت، حضور خود را فقط در جامعه‌ای یک رنگ و یک قواره می‌بینند.

تغییر و دگرگونی در حیات فرهنگ را تاب نمی‌آورند یا از دم، راه‌حل همه معضلات فرهنگ را، در سیاست انحصاری خودشان می‌جویند. نتیجه این‌که «دیگری» را هم با هر زاویه دید و دلسوزی احتمالی در این میان نفی می‌کنند. پس اصلا چرا باید سری را که درد نمی‌کند دستمال بست؟ چرا باید امکان و ارتباطی به «دیگری» داد تا بعدا احتمالا دردسر ساز شود؟