فیاض زاهد

استاد دانشگاه و روزنامه نگار

تفاوت عمده میان جوامع توسعه یافته و جوامع کمتر توسعه یافته یا بین جامعه شهری و جامعه غیرشهری و یا در تعریف کلاسیک‌تر بین جوامع سنتی و جوامع مدرن،وجود تشکل‌ها، احزاب، نهادهای مدنی و اجتماعی است که یکی از مهمترین دستاوردهای بشر دوران مدرن به حساب می‌آید که دریافت اگر بخواهد علایق ارزش‌ها، میراث و تعلقات سیاسی، اجتماعی فرهنگی و حتی مذهبی خودش را به صورت جمعی و گروهی پیگیری کند موفقیت بیشتری خواهد داشت تا آن‌که بخواهد فردی و مجزا دنبال کند. رسیدن به این نقطه در غرب نزدیک به دو تا سه قرن طول کشید که جوامع بشری به این نتیجه برسند که دنبال منافع فردی خود به تنهایی نباشند.برای نمونه اگر به تاریخ مکتب اقتصادی منچستری‌ها در قرن هجدهم مراجعه کنیم، مساله کنترل دستمزد کارگران و تلاش برای تشکیل سندیکا‌ها و اتحادیه‌های کارگری درگیری و تنش بسیاری ایجاد کرد. در مقطعی طرفداران مکتب منچستر معتقد بودند به دلیل اینکه بازار کار انحصاری و داوطلبان کار تعدادشان زیاد است، اگر هر روز هم میزان دستمزد پایین بیاید، باز هم کارگران برای کار هجوم خواهند آورد. موضوع دیگری که در این مکتب مطرح بود افزایش دستمزد‌‌ها و رابطه آن با ارزش‌های اخلاقی و خانوادگی بود. صاحبان کارخانه‌ها و بورژواها معتقد بودند که اگر دستمزد‌ها را افزایش ندهند از نظر ارزش‌های خانوادگی بهتر است چرا که کارگران وقتی پول بیشتری به دست بیاورند آن را صرف قمار و کارهای ناهنجار در باشگاه‌های شبانه می‌کنند. ولی بعدها جنبش‌های کارگری متوجه شدند که اگر تک‌تک به دنبال منافع خود بروند شکست خواهند خورد. بورژوازی هم به این نتیجه رسید که اگر امنیت اجتماعی، بهداشتی،روانی و اقتصادی ایجاد کند سودآوری کالاهایش بیشتر خواهد شد.

امروزه جوامع را با همین شاخص‌ها می‌توان دسته‌بندی کرد. جوامعی که سنتی یا پدر سالار یا مونارشی هستند که به صورت سلطنتی و نردبانی قدرت سیاسی را توزیع می‌کنند یا عقب‌مانده‌تر هستند و به صورت قبیله‌ای یا ایلیاتی رفتار می‌کنند. اما پس از انقلاب فرانسه وقتی جامعه مدرن‌تر شد و شهر هویت بهتری پیدا کرد و محله‌ها به وجود آمد، معلوم شد که به جای نیروهای زیست مدار و مکلف و مقید به ارزش‌های مذهبی یا سیاسی و سلطنتی، نیازمند «شهروند» هستیم. مهمترین رهاورد فرهنگی انقلاب فرانسه واژه «همشهری» است. این واژه به این معنی است که آحاد ملت فرانسه دارای حقوق برابر هستند. رابرت ریچارد گرین انگلیسی گفته بود «یک رفتگر در فرانسه میتواند مانند ملکه ویکتوریا نقش داشته باشد» این جمله باعث تبعید او شد ولی بعدها در انگلستان پذیرفته شد که ملکه اگرچه دارای ارزش سیاسی و نماد وحدت ملی است اما از نظر حقوق شهروندی و حقوق انسانی با مردم عادی برابر است. وقتی ناصرالدین شاه به بریتانیا سفر کرد و در مناظره‌ای با خیاطی در لندن دستور قتل آن خیاط را داد و کار به مطبوعات آن‌جا کشیده شد و رسوایی بزرگی به وجود آمد، شاه نمی‌توانست بفهمد که انگلیسی‌ها از چه چیزی ناراحتند، زیرا از نظر قبله عالم، کشتن یک رعیت حداقلی ترین امتیازی بود که شاهان داشتند. البته موضوع از طریق کنسولگری و مقامات سیاسی ختم یافت ولی به شاه ایران تفهیم شد که خیاط لندن به اندازه وزیر ایرانی مورد دفاع قانون است. این مفاهیم آرام آرام به جوامع سنتی آمدند که تفاوت جوامع توسعه یافته و توسعه نیافته هم در همین نکته است. خنده دار است که رییس‌جمهور سابق با افتخار می‌گفت که دولت من دولت حزبی نیست و یا ما اساسا به حزب نیازی نداریم. این نشانه‌هایی از توسعه نیافتگی است زیرا برای مشارکت بیشتر و شناسنامه‌دار گروه‌های مختلف اجتماعی نیازمند سازماندهی آنها هستیم. البته در کشورهای پیشرفته، نهادهای مشترک اجتماعی حتی فراتر از احزاب عمل می‌کنند. در اکثر کشورهای اروپایی مشارکت در انتخابات بین ۴۰ تا ۵۰ درصد است اما مشارکت مردم از طریق حوزه‌های دیگری مثل خیریه، محیط زیست، باشگاه‌های ورزشی، ترک اعتیاد،آموزش زنان و کودکان و… محقق می‌شود. یعنی جامعه پذیرفته که باید به صورت جمعی و اجتماعی زندگی و رفتار کند. ما از مشروطه سابقه فعالیت حزبی داریم که دو حزب بسیار مهم در ایران شکل گرفت. یکی اجتماعیون عامیون و دیگری اجتماعیون اعتدالیون بود. در حزب اجتماعیون اعتدالیون عموما خانواده‌های دربار، روحانیون، زمین‌داران بزرگ و تجار عضو بودند و گرایش‌هایی سنتی و محافظه‌کارانه داشتند. اجتماعیون عامیون یا دموکرات از روشنفکران، نویسندگان، شعرا، شاهزادگان رادیکال تشکیل می‌شد که نگاه آوانگارد‌تری به تحولات سیاسی پس از مشروطه در ایران داشتند. اما با وجود بیش از یک قرن سابقه، متاسفانه احزاب در ایران آنچنان قدرتمند نشدند و باعث تاسف است که بگوییم یکی از احزاب مهم تاریخ سیاسی ایران قبل از انقلاب حزبی بود که ریشه در خارج از ایران داشت. حزب توده با وابستگی به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی  باعث شد که نتواند کارایی لازم را در ارکان مختلف جامعه ایران در آن مقطع داشته باشد.

مساله دیگر این است که معمولا در کشورهای پیشرفته، حزب دولت‌ساز است یعنی احزاب و گروه‌های سیاسی قدرتمند پس از موفقیت و کسب اکثریت آرای مردم، دولت تشکیل می‌دهند. اما در کشورهایی نظیر ایران، این دولت‌ها هستند که حزب تشکیل می‌دهند تا بتوانند برنامه‌ها و اهدافشان را به پیش ببرند. لذا وقتی عمر دولت‌ها به سر می‌رسد، عملا عمر این احزاب نیز به سر می‌رسد و ما باید کاری کنیم که این روند معکوس شود. یعنی دولت‌ها فرآیندی از مطالبات و نیازهای اجتماعی در ایران باشند. ایران کشوری بزرگ و با قومیت‌های متفاوت و استان‌هایی پرشمار است. هر کدام از احزاب می‌توانند در استان‌ها شعباتی داشته باشند. به طور مشخص در گیلان هم که از این قاعده مستثنا نیست، حالا که دوباره مقداری فضا بازتر شده، احزاب می‌توانند شعبه‌های خودشان را در جهت افزایش مشارکت سیاسی و اجتماعی فعال کنند. به تلاش‌های فردی هویت جمعی بدهند، خواسته‌های مدنی را سازماندهی کنند، از انجام رفتارهای ناهنجار پرهیز کنند، مجوز بگیرند و دیدگاه‌های خودشان را برای جامعه و حاکمیت مطرح کنند تا همکاری مشترکی بین آن‌ها شکل بگیرد. بدیهی است که یکی از کارکردهای احزاب در انتخابات است اما یک اشکال اساسی به احزاب استانی وارد است که آنها احزاب فصلی و انتخاباتی هستند. یعنی سه ماه قبل از انتخابات دکانشان باز و تنورشان داغ می‌شود و پس از انتخابات همه چیز رها می‌شود.

یادمان باشد که ایران بافت شهرستانی دارد و انتخابات مجلس در شهرستان‌ها عموما تابعی از اولویت‌های سیاسی ملی و کلان نیست و هر‌کسی که به یک ایل، نژاد و خانواده بزرگ وابسته است می‌تواند رای بیاورد اما این اشکال وجود دارد که وقتی فردی از یک حزب و تشکل مشخصی رای نمی‌گیرد، در مجلس هم نمی‌توان رفتارهای او را کنترل و وعده‌های او را اندازه‌گیری کرد.

اگر مردم یاد بگیرند که به کاندیداهای حزبی رای بدهند، چنانچه کاندیدای آن حزب در دوران نمایندگی مطابق با خواسته‌های مردم رفتار نکند، آن حزب را در انتخابات بعدی تنبیه کنند.

البته این فرآیندی است که زمان زیادی خواهد برد اما مسیر لاجرم و فیصله بخش همه جوامعی است که تلاش می‌کنند از دوران سنت به دوران نوزایی و پیشرفت و البته مدرن نقل مکان کنند