نگار اصغریasghari

طولانی بودن صف‌های فروش بلیط به حدی است که توجه همه را جلب می‌کند.  شهر موش‌ها بهانه‌ایست تا پدر و مادرهای امروز به همراه کودکانشان به سینما بیایند و به یاد کودکی‌هایشان فیلم ببینند. بچه موش‌ها هم مثل ما بزرگ شده‌اند.کپل با نارنجی خانوم ازدواج کرده و رستورانی راه انداخته‌اند. دو فرزند به نام‌های کپلک و صورتی دارند که داستان حول محور آنها و مشکی می‌چرخد. مشکی پسر دم باریک است که برای کپل خان در آشپزخانه کار می‌کند. نارنجی خانوم مانند برخی خانم‌های امروزی لب‌ها و گونه‌های پروتزی دارد. گوش دراز، کلنل شهر موش‌هاست و آقای معلم بازنشسته شده و جای خود را به آقای فَرموش، معلم جدید داده است.

تا جایی از فیلم که موش‌ها برای بزرگترها معرفی می‌شوند، کوچکترها فقط نگاه می‌کنند و گاهی هم شاید خنده‌ای. اما هیچ کدام این‌ها برای دو کودک ۳-۴ ‌ساله‌ای که پشت من نشسته‌اند، جذاب نیست. این را می‌توان از فشاری که با پاهایشان به صندلی جلو می‌آورند و یا غرغرهای مداومشان فهمید. احتمالا تنها بهانه‌ای که ‌توانست آنها را در سالن سینما نگاه دارد، باز کردن بسته‌های چیپس و پفک، پشت سر هم بود. اما واقعیت این است که ذائقه «آنها» تغییر کرده و هیجان و بالا و پایین پریدن‌ها برایشان جذاب‌تر است تا پیام دادن و آموزش‌های کارتون‌‌های زمان «ما» بچه‌های سال‌های دهه شصت و اوایل دهه هفتاد. مصداق آن زمانی است که «اسمشو نبر» با قیافه‌ای ترسناک و حرکاتی ماتریکسی وارد فیلم می‌شود؛ حالا دو کودک پشت سری هیجان زده‌اند. اسمشو نبر و نوچه‌هایش برای یافتن و کشتن «پیشو» وارد می‌شوند. بچه موش‌ها باید با اتحاد و شعار «ما می‌تونیم» از پَسِ آنها بربیایند. آنها هم مثل کودکان امروزی نترس بار آمده‌اند، خیلی زودتر با واقعیت کنار می‌آیند و برای هم نوعان خود احترام بیشتری قایلند. از نظر آنها «چه گربه باشیم و چه بچه موش/ خواهان مهریم و گرمای آغوش». آنها با ترس پدر و مادرشان -که در شهرموش‌های ۱، در برابر گربه سیاه روزگار خودشان راه فرار را پیش‌ گرفتند- مقابله می‌کنند و با کمک هم، اسمشو نبر را از بین می‌برند. اینجاست که صدای تشویق حاضرین بلند می‌شود و دست آخر هم کودکانی که از هیجانات آخر فیلم به وجد آمده‌اند و بزرگ‌ترها که از پرت شدن یک ساعت و نیمه به کودکی‌شان حس رضایت دارند سالن را ترک می‌کنند.

در ازدحام خروجی سالن می‌شد شنید که بعضی از پدر و مادرها از چهره گربه‌ها ناراضی‌ هستند و آن را ترسناک می‌دانستند اما انگار کودکان با آن راحت‌تر کنار آمده بودند. کودکانی که رابطه قوی و نزدیکی با تکنولوژی‌های جدید دارند. کتاب‌هایشان را در تبلت می‌خوانند و غم جلد کردن آن را ندارند، به جای ‌لی‌لی و گرگم به‌هوا و قایم موشک بازی‌های ما که فرار و قایم شدن داشت، در فیس‌بوک و اینستاگرام از خودشان عکس می‌گیرند و به اشتراک می‌گذارند. کودکانی که با سرعت، هیجان، رنگ و تنوع میانه بهتری دارند تا کودکی پدر و مادرهایشان که به دنبال آرامش، سکوت و ثبات بودند. شاید ما باید خودمان را با آنها وفق بدهیم.