علی مسعودی نیاmasoodinia

راستش زیاد رویم نمی‌شود که به مناسبت روز خبرنگار (یا روزنامه‌نگار) چیزی بنویسم.

مایی که در حوزه‌ ادبیات فعالیت ژورنالیستی داریم، همه از سر ناچاری و بیکاری روزنامه‌نگار شده‌ایم.

تخصص و حرفه‌مان نیست. درس روزنامه‌نگاری نخوانده‌ایم.

اما خب، آن‌قدر هم بضاعت مادی نداریم که یک سال بنشینیم توی خانه و رمان بنویسیم و خیالمان بابت دخل و خرج شکم راحت باشد.

این است که همه‌مان هوار شده‌ایم روی سر مطبوعات و به‌جای این‌که به کار خودمان برسیم، توی کار دیگران موش می‌دوانیم تا آنها هم به کارشان نرسند، یا اگر می‌رسند یک‌جورهایی حالشان گرفته شود.

روزنامه‌نگاری برای ما بیشتر محلی است برای پرزنت خودمان و لینک زدن با رفقای دور و نزدیک و زدن مشت‌های محکم توی دهان دشمنان و رقبای ادبی‌مان.

پس روزنامه‌نگاری در حوزه‌ ادبیات احتمالا به آدم قدرت می‌دهد که خودش و هم‌فکرانش را پروپاگاند کند و حیثیت کسب کند.

البته این روند معمول کار است و حتما استثنا هم دارد و هستند کسانی که وجدان فرهنگی بیداری دارند و طوری کار می‌کنند که دعای خوانندگان ذخیره‌ای شود برای آخرتشان.

من اما این حرفه‌ اجباری را دوست دارم. روزنامه‌نگاری باعث می‌شود خیال کنم که زنده‌ام و مختصر تاثیری دارم بر مختصر خوانندگانی که کارم را می‌خوانند.

این‌که تاثیرش مثبت یا منفی باشد مهم نیست. مهم این است که تاثیرش را به عینه ببینی و به فکر وادار و واداشته شوی. پس، از کاری که انتخاب کرده‌ام قطعا پشیمان نیستم.

اما نمی‌توانم به‌طور قطعی بگویم که اگر دوباره به دنیا بیایم همین حرفه را انتخاب می‌کنم.

در عوض به‌طور قطعی می‌توان بگویم که اگر دوباره به دنیا بیایم، اول یک بابای پولدار برای خودم انتخاب می‌کنم و بعد تمام عمرم را وقف ادبیات خواهم کرد.

این‌طوری نه سیخ می‌سوزد و نه کباب و طبعا از وضعیت فعلی که هم سیخ می‌سوزد و هم کباب بهتر است.روزنامه‌نگاری برای من هیچ نداشته جز ضرر. بعد از قریب به یک دهه کار رویم نمی‌شود بگویم چه سمتی دارم و چه حقوقی.

به‌ندرت برایم پیش آمده که کاری را تحویل دهم و قدری ببینم، ولو در حد یک تشکر خشک و خالی. همیشه دنبال حق و حقوقم دویده‌ام و عاقبت به آن‌چه لایقش بودم، نرسیده‌ام.

گاهی فکر می‌کنم که کارم از کار فانوس‌بان کتاب «شازده‌ کوچولو» هم مضحک‌تر و بی‌فایده‌تر است.

اما به این کار معتادم. پیش خودم فکر می‌کنم که سعی کرده‌ام با‌شرف باشم در این حرفه، اما اصلا نمی‌دانم تا‌ چه میزان موفق بوده‌ام. هنوز اما انبوهی از آرزوهای برآورده‌ نشده‌ حرفه‌ای دارم.

نمی‌دانم آن‌قدر در این کار می‌مانم که به آرزوهایم برسم یا اگر روزی دستم به دهنم برسد رهایش می‌کنم و می‌روم کنج آسایش و بی‌خیال آرزوها می‌شوم.

اما از طرفی هم مدیون این حرفه هستم، چون توی سرم زد و مجبورم کرد یاد بگیرم.

مجبورم کرد بخوانم. مجبورم کرد اعتماد به نفس داشته باشم. مجبورم کرد از حقم دفاع کنم و از همه مهم‌تر وادارم کرد بیشتر از یک مخاطب معمولی ادبیات، آدم‌های شاغل در این حیطه را بشناسم و بخوانم و ببینم. ممنونم ای خبرنگاری عزیز! نگارت که به ما نرسید، باشد که خبرت برسد… آمین!