رئوف عاشوری

تا جایی که حافظه‌ام قد می‌دهد داستان همین بوده است. بهار و فصل نشا همیشه یک دل‌شوره‌ بزرگ را با خودشان برای کشاورز به همراه ‌آورده‌اند. دل‌شوره یی که تا پایان زمان درو چندین بار خواب را به او حرام و نظم شب و روزش را به هم می‌ریزد. آب، دل‌شوره‌ آب. و کیست که نداند جان زمین به همین دو حرف ابتدایی بسته است. دو حرفی که تازه اهمیتش را توی سال‌های کم‌آبی چند برابر هم می‌کند. توی سال‌های بی‌باران.

اولین بار که جریان آب و «آب کردن» را فهمیدم چند سال بیشتر نداشتم. پدربزرگم شبانه دستم را گرفته بود و با خود ‌برده بود سرِ زمین. و من نمی‌دانستم این وقت شب که همه‌ ملت خوابیده‌اند ما آنجا چه‌کار می‌کنیم. اصلا چرا باید آدم با یک چراغ قوه‌ بزرگ – که ضبط کاست خوری هم بود و راه به راه ترانه‌ گیلکی پخش می‌کرد- یواشکی دور زمین خودش سرک بکشد و آبراهه‌ها و مرزها را چک کند.

همان‌جا بود که پیرمرد بدون اینکه از او بپرسم خودش قصه را خیلی خلاصه و مفید برایم گفت. گفت که وقتی آب از بالا می‌آید خیلی باید زرنگ باشی تا سرت کلاه نرود. تا برای چند ساعت هم که شده زمینت را آب کنی. گفت کافی است الان بروی و بخوابی آن وقت دیگر آب بی‌آب.

از «آب دزدی» و ترفندهای ناجوانمردانه‌اش هم گفت. داستان پیرمردی را برایم تعریف کرد که دو-سه شبانه‌روز نخوابیده بود و چند جوان کشاورز را حسابی کلافه کرده بود.

آنها هم نامردی نکرده بودند و مرزهایش را با چماق سوراخ کرده بودند! و البته گفت که همیشه بزرگترین کابوس‌ زندگی‌اش سوختن زمین و محصولش بوده است.

حالا امسال هم مثل سال‌های پیش، کشاورزی گیلان درگیر مساله‌ کم‌آبی است. باران موسمی زیادی نباریده است. تنها رگبارهای پراکنده‌یی بوده‌اند که ظرف چند دقیقه بند آمده‌اند.

اینها که درد ترک‌های زمین را دوا نمی‌کند.

می‌ماند آبی که پشت سدها ذخیره و در این مواقع رها می‌شود. که متاسفانه کشاورزی استان ما هنوز به سدهای محلی مجهز نشده است. سدهایی که بتواند آب باران و برف کوه‌ها را که از بالا سرازیر می‌شود در هر روستا و محله‌یی حفظ کند. مثلا سال پیش زمستان خوبی را پشت سر گذاشتیم. واقعا حیف است که این آب‌ها به درستی ذخیره و هدایت نشوند.