نگار اصغری

وقتی که بچه‌ بودم و مدرسه نمی‌رفتم، همیشه مخاطب دو سوال ثابت فامیل و آشنا بودم. سوال اول «مامان را بیشتر دوست داری یا بابا؟» و سوال دوم «وقتی بزرگ شدی می‌خواهی چه‌کاره شوی؟» جواب دادن به سوال اول، یا کلیشه «هر دو» بود یا تابعی از قهر و آشتی‌های لحظه‌یی و فاصله مکانی‌ با هر‌کدام. اما تا جایی که یادم می‌آید جواب دادن به سوال دوم سریع و با قاطعیت بود. همه بچه‌ها‌ی هم سن و سال دور و اطرافم دوست داشتیم دکتر یا خلبان باشیم و البته چندنفری هم بودند که اسم شغل‌های دیگری را می‌‌گفتند مثل مهندس، معلم، بازیگر و …

یادم نمی‌رود روزهایی که با اصرار و سماجت، پدرم را مجبور کردم که مرا به محل کارش ببرد و آن‌جا هم احتمالا برای خاموشی سر و صدای من، وظیفه خطیر حمل نامه در فاصله چند متری میزهای اتاقش به من سپرده می‌شد. با خودم فکر می‌کردم حتما وقتی بزرگ شدم می‌توانم پشت میز بنشینم، نامه بنویسم، امضا کنم و مهر بزنم. راستش باید اعتراف کنم که فکر می‌کردم دقیقا روی صندلی پدرم می‌نشینم! هرچند الان نمی‌دانم آن میز و صندلی به چه سرنوشتی دچار شده و در کدام انباری خاک می‌خورد و یا اصلا هنوز وجود دارند؟ ولی می‌دانم که برای من جایی‌ ندارند.

مادرم هم برایم تعریف کرده بود که وقتی به دنیا آمدم، مدیر اداره ‌شخصا تا خانه ‌ما آمده بود تا او را برای بازگشت به کار راضی کند، اما او مخالفت کرد و آن شغل را از دست داد. در دنیای کودکی این خاطره را می‌شنیدم و با خودم فکر می‌کردم حتما من هم به اولین مدیری که تا دم در خانه بیاید نه می‌گویم تا مجبور شود با پیشنهاد حقوق بیشتر برگردد.

با هر کلاسی که بالاتر می‌رفتیم، به تعداد شغل‌هایی که آرزوی رسیدن به آنها را داشتیم اضافه می‌شد. اما ایستگاه آخر سال دوم دبیرستان و زمان تعیین رشته تحصیلی بود. حالا باید تصمیم می‌گرفتی که شغل آینده‌ات از راه کدام رشته می‌گذرد. ۱۲ سال درس‌خواندن و بعد هم همان غول معروف و حداقل چهار سال دیگر هم دانشگاه. و در تمام سال‌های تحصیل، رویای فارغ‌التحصیلی در رشته مورد علاقه با بازار کار خوب و کلی افتخار و خوشحالی‌های احتمالا الکی.

اما همزمان با کوبیده شدن آخرین مهر روی مدرک دانشگاه، صدایی شبیه پچ پچ به گوشم می‌خورد، صدایی که با مرور خاطرات کودکی می‌گفت: خبری از آن میز و صندلی نیست، منوی انتخاب شغل هم نداریم، پس منتظر مدیر نباش، بدو دنبال کار!