محمد مساعدmosaed

در تحریریه مشغول پاک کردن برنج برای میهمانی شام سردبیر بودم که تلفن زنگ خورد. نشنیده گرفتم و به پاک کردن برنج ادامه دادم. تا غروب چیزی نمانده بود و اگر کارم زود تمام نمی‌شد، اخراج می‌شدم و یحتمل باید می‌رفتم ستون تماس‌های مردمی یکی از روزنامه ها  را می‌نوشتم. تلفن پشت سر هم زنگ می‌خورد تا این‌که بالاخره تسلیم شدم و گوشی را برداشتم. الو؟

صدای متین و مودبی از پشت خط گفت: تحریریه فرهیختگان؟

گفتم: بفرمایید، امرتون؟

صدای پشت خط جواب داد: زنگ زدم برای مصاحبه اختصاصی.

گفتم: فعلا که سرمان خیلی شلوغ است و اصلا وقتش را نداریم. نمی‌شود بعدا زنگ بزنید؟

صدای پشت خط با لحن عجیبی گفت: مطمئنید که پشیمان نمی‌شوید؟

گفتم: چرا باید پشیمان بشویم؟

صدای پشت خط جواب داد: به خاطر این‌که من هیچ‌وقت مصاحبه نکرده‌ام با رسانه‌ها. همیشه پشت پرده بوده‌ام.

هیجان‌زده پرسیدم: آقای جورج سوروس؟

صدای پشت خط جواب داد: نه! خفن‌تر!

دوباره پرسیدم: ایمن الظواهری؟

صدای پشت خط جواب داد: نه! خفن‌تر از این‌ها

بغض کردم و گفتم: چیزی به ذهنم نمی‌رسد. کی هستید شما؟

صدای پشت خط گفت: من دست‌های پشت پرده برنج هستم.

گفتم: دست پشتِ پرده برنج؟!

دست پشت پرده گفت: بله‌، برنج

گفتم: یعنی چه‌کار می‌کنید؟

دست پشت پرده گفت: خیلی کارها. مثلا همین برنج روبرویت را نگاه کن. چه برنجی است؟

گفتم: برنج دم‌سیاه. شما برنج روبه‌روی من را چطور می‌بینی؟!

دست پشت پرده گفت: من هم خوب می‌بینم، هم خوب بو می‌کشم. تازه برنجت هم یک مقداریش دم‌سیاه است، بقیه‌اش برنج آمیتاباچانی است که خودم وارد کرده‌ام.

گفتم: یعنی برنج آمیتاباچان قاطی برنج ما کرده‌اید؟

دست پشت پرده گفت: بله، نمی‌دانی چه سود خوبی دارد. تازه این فقط یکی از کارهایی است که می‌کنم.

گفتم: یعنی هیچ‌کس نمی‌فهمد این کار را می‌کنید؟

دست پشت پرده گفت: تو که بچه کشاورزی تشخیص نمی‌دهی، بعد انتظار داری بقیه بفهمند؟ تازه برنج آمیتاباچان هم بلندتر است، هم بهتر دَم می‌آید و هم این‌که سرطان‌زاست و باعث می‌شود زودتر از این زندگی نکبت خلاص شوید.

گفتم: زودتر؟ سرطان؟ یعنی شما به فکر ما هستی؟

دست پشت پرده گفت: البته که به فکر شما هستم. اصلا من فقط به شما فکر می‌کنم. همین حالا هم مشغول خدمت بعدی هستم.

پرسیدم: چه خدمتی؟

دست پشت پرده گفت: همین خدمت هرساله که موقع برداشت برنج شمال، از خارج برنج وارد می‌کنیم.

گفتم: این خدمت است؟ کشاورزها هرسال بیچاره‌تر می‌شوند با این کار شما.

دست پشت پرده گفت: نه اتفاقا خیلی هم خوب است برایشان. ما صبر می‌کنیم موقعی که برنجشان آماده شد برنج وارد می‌کنیم و بازار پر می‌شود از برنج‌های وارداتی. بعد کشاورز نمی‌تواند برنجش را با قیمت خوبی بفروشد و ضرر می‌کند. وقتی هم که ضرر می‌کند زندگی‌اش نکبت می‌شود. وقتی‌که زندگی‌اش نکبت شد می‌آید برنج آمیتاباچان ما را می‌خرد و می‌خورد و همان‌طور که گفتم زودتر خلاص می‌شود.

گفتم: خب آن کشاورز بیچاره کل سال زحمت می‌کشد، زیر آفتاب و باران ساعت‌ها کار می‌کند تا برنج برسد. بعد شما می‌زنید برنجش را با خاک یکسان می‌کنید. شما وجدان ندارید؟

دست پشت پرده گفت: وجدان؟ چه اسم خوبی، اتفاقا یک مدل جدید برنج می‌خواهیم وارد کنیم که می‌زند جفت کلیه‌های طرف را پودر می‌کند. اسمش را هنوز انتخاب نکرده بودیم‌، همین وجدان اسم خوبی است.

گفتم: این همه چیز هست برای وارد کردن که خودمان تولید نمی‌کنیم. شما چرا گیر داده‌اید به برنج؟

دست پشت پرده گفت: آخر نمی‌دانی چه سود خوبی دارد. ما هم وضعمان خوب نیست. راننده و باغبان و خدمتکارانمان همه گشنه‌اند. تازه کشاورز‌ها هم که صدایشان در نمی‌آید…

گفتم: بمیرم برایشان …

دست پشت پرده گفت: خودم که گفتم برو بمیر.

گوشی را گذاشتم و مشتی از برنج آمیتاباچان- دم‌سیاه برداشتم و خام خام خوردم.