محمد مساعد

 

ساعت دو بعدازظهر بود و پشت میز کارم چرت می‌زدم که تلفن زنگ خورد. از آن‌جایی که هیچ آدم سالمی دو بعدازظهر مزاحم مردم نمی‌شود، تصمیم گرفتم به چرتم ادامه بدهم اما سنگینی نگاه سردبیرمان که از پلک که چه عرض کنم، از دیوار بتنی هم رد می‌شود مجبورم کرد تلفن را بردارم و بگویم: بفرمایید؟

صدایی پشت خط گفت: فرهیختگان گیلان؟

گفتم: بله درست گرفتید. امرتان

صدای پشت خط گفت: از روابط عمومی کمیسیون مبارزه با بیکاری و بیکاران تماس می‌گیرم برای مصاحبه اختصاصی

گفتم: ممنون از تماستان ولی خب ما با هرکسی که زنگ بزند مصاحبه اختصاصی نمی‌کنیم که. اسمتان را می‌گذارم توی نوبت برای مصاحبه

صدای پشت خط گفت: می‌گذاری تو نوبت؟ من خودم همه را می‌گذارم توی نوبت بعد تو می‌خواهی مرا بگذاری توی نوبت؟ من خودم نوبتم. می‌فهمی ما چقدر کمیسیون مهمی هستیم؟

گفتم: والا تا به حال اسم کمیسیونتان هم به گوشم نخورده. شما اصلا چه کار می‌کنید؟

صدای پشت خط گفت: برای بیکاران کار پیدا می‌کنیم

گل از گلم شکفت. بعد از عمری مصاحبه اختصاصی بی‌فایده، بالاخره یک مورد نان و آب‌دار گیرم آمده بود. گفتم: چرا زودتر نگفتید؟ خیلی کار مهمی می‌کنید شما. معلوم است که با شما بدون نوبت مصاحبه می‌کنیم. بفرمایید توضیح بدهید درباره شیوه کار ستادتان

آقای روابط عمومی گفت: خب ما کار خیلی سختی داریم. اولش باید بگردیم بیکار پیدا کنیم. بعد برای آن فرد بیکار کار پیدا می‌کنیم. بعدش بیکار و کار را به هم معرفی می‌کنیم و بقیه‌اش را هم دیگر خودشان بلدند

گفتم: احسنت به شما. ولی چرا با وجود وظیفه به این مهمی این‌قدر گمنام هستید؟

آقای روابط‌عمومی جواب داد: بالاخره دست روزگار است دیگر. ما قبلا خیلی فعال بودیم و علاوه بر کمیسیون، ستاد هم داشتیم و حتی شعبه ونزوئلا هم داشتیم. کلی کار می‌کردیم و آمارش را هم به رییسمان می‌دادیم که توی تلویزیون بخواند. ولی از پارسال کارمان از رونق افتاده و فعلا ستاد را تعطیل کرده‌ایم و چسبیده‌ایم به کمیسیون

گفتم چقدر حیف .خب حالا یک سوال فرعی بپرسم؟

آقای روابط‌عمومی گفت: بپرس

گفتم راستش این کار مطبوعات همش فقر و بدبختی است. یعنی اگر نیروی زمینی ارتش نزاجا و نیروی دریای ارتش نداجاست، مطبوعات ما گداجاست. بعد صدایم را پایین آوردم و یواش گفتم نمی‌شود یک کار پیدا بکنید برای من؟

آقای روابط‌عمومی جواب داد: شما کار داری. ما فقط برای بیکارها کار پیدا می‌کنیم

گفتم نه آقا کارم کجا بود. یک کاری بکنید دیگر

آقای روابط‌عمومی جواب داد: نمی‌شود، اصرار نکن

گفتم خب برای برادرم چطور؟ برای او می‌شود کاری بکنید؟

آقای روابط‌عمومی پرسید: برادرتان چه کار می‌کند؟

جواب دادم: فوق لیسانس ادبیات گرفته. با ماشین پدرم مسافرکشی می‌کند

آقای روابط‌عمومی گفت: خب پس کار دارد

گفتم: نه آقا. می‌گویم فوق لیسانس گرفته اما کار پیدا نکرده با ماشین پدرم مسافرکشی می‌کند

آقای روابط‌عمومی گفت: نمی‌شود کاریش کرد

گفتم خب برادر کوچکم هم لیسانس حسابداری گرفته کلا هیچ کاری نمی‌کند

آقای روابط‌عمومی گفت: هیچ کاری؟

گفتم نه والا. نشسته خانه زانوی غم بغل زده و غصه می‌خورد

آقای روابط‌عمومی کمی فکر کرد و بعد پرسید: روزی چند ساعت غصه می‌خورد؟

گفتم والا تا به حال حساب نکرده‌ایم ولی فکر می‌کنم روزی سه چهار ساعت حداقل

آقای روابط‌عمومی جواب داد: خب روزی سه چهار ساعت می‌شود هفته‌یی بیست و هشت ساعت غصه‌خوری منظم که این خودش کار محسوب می‌شود

گفتم غصه‌خوری هم کار است؟ خواهرم ولی غصه نمی‌خوردها. او هم لیسانس ادبیات دارد ولی کار پیدا نکرده

آقای روابط‌عمومی پرسید: پس چه کار می‌کند؟

جواب دادم: هیچی‌، همین‌طور نشسته گوشه خانه. نه دست به سیاه و سفید می‌زند. نه غصه می‌خورد. نه هیچ کار دیگری. از دو سال پیش که فارغ‌التحصیل شده همین‌طور می‌نشیند زل می‌زند به دیوار.

آقای روابط‌عمومی گفت: خب راه‌حل پیشنهادی ما این است که آن برادرتان که فوق لیسانس ادبیات دارد به این خواهرتان که لیسانس ادبیات دارد، دروس دوره فوق را تدریس کند و ماشین را بدهد برادر کوچکتان که دیگر غصه نخورد. اینطوری هم یک استاد دارید، هم یک دانشجو، هم یک راننده. اجازه بده این آمار را همین حالا اضافه کنم.

اگر ما در مبارزه با بیکاری موفق نشویم مبارزه با بیکاران شروع می‌شود که تا حذف کامل فرد بیکار ادامه پیدا می‌کند. گفتی شما بیکاری؟

گفتم: من غلط بکنم بیکار باشم. اصلا الان ساعت کاری شروع شده لطفا بعدا زنگ بزنید. گوشی را گذاشتم و دو شاخه تلفن را از پریز کشیدم. بالاخره کتک خوردن از سردبیر بهتر از حذف کامل است. نیست؟