محمد مساعد

پشت میز کارم در تحریریه حسابی مشغول کار بودم. تمام کردن مرحله آخر بازی کامپیوتری «انگری بردز» مهم‌ترین ماموریت آن روزم بود اما طوری قیافه گرفته بودم که عمرا کسی به اهمیت کارم در جهت اعتلای فرهنگ و رسانه شک می‌کرد. همین‌طور که مشغول بازی بودم تلفنم زنگ زد. گوشی را برداشتم و گفتم سلام، بفرمایید. صدای پشت تلفن گفت: «سلام از ماست، تحریریه فرهیختگان گیلان؟» جواب دادم «بله درست گرفتید. شما؟» صدای پشت تلفن گفت: «بنده “رییس کمیته برخورد با چاله چوله‌ها، اون یکی جلسه” هستم.» گفتم: «به به چه سمت بلندی، حالا چه کار می‌کنید شما؟»

آقای رییس جواب داد: از اسممان مشخص است دیگر. با چاله چوله‌ها برخورد می‌کنیم.

گفتم خب «اون یکی جلسه» آخرش یعنی چی؟

آقای رییس جواب داد: آهان. اون یکی جلسه یعنی من رییس اون یکی جلسه هستم. این یکی جلسه به خاطر نرسیدن بودجه برگزار نشد کلا.

گفتم: عجب. خب شما که الحمدالله بودجه دارید؟

آقای رییس جواب داد: هی، بخور و نمیری می‌رسد. البته هزینه‌ها هم خیلی زیاد است. مثلا هزینه شناسایی و کشف چاله چوله‌ها، هزینه برخورد با چاله چوله‌ها، از همه مهم‌تر حق الجلسه‌ها و حق الماموریت‌های ما که زحمت می‌کشیم.

گفتم: عجب. خب الان چه کمکی از دست من بر می‌آید؟

آقای رییس در حالی‌که حزن و اندوه عجیبی در صدایش بود جواب داد: بالاخره دیدم شما از ما یادی نمی‌کنید. زنگ زدم گزارشی از خدمات مهم این کمیته خدمتتان ارایه بدهم. البته شیرینی و یک عدد کارت هدیه هم برایتان با پیک موتوری فرستاده‌ام تا بدانید ما قدر اهالی رسانه را می‌دانیم.

صدایم را پایین آوردم و گفتم: ممنون. دم شما گرم. فقط به پیک موتوری بگویید رسید دم تحریریه بوق نزندها. شماره من را بدهید بهش، خودم می‌آیم پایین تحویل می‌گیرم. (به من از تحریریه گفتند بگو ما با اراده‌یی پولادین هدایای مذکور را پس فرستادیم) الان شما گزارشتان را بفرمایید تا من بنویسم. اصلا از این سوال شروع کنیم که شما چاله چوله‌ها را چطور شناسایی می‌کنید؟

آقای رییس جواب داد: خب این مرحله چندان کار سختی نیست. معمولا کشف چاله چوله‌ها توسط خود مردم صورت می‌گیرد. به این ترتیب که مثلا زنگ می‌زنند و اطلاع می‌دهند در فلان خیابان یک نفر افتاده توی چاله و مامورین آتش‌نشانی هنوز نتوانسته‌اند از چاله درش بیاورند که خب ما هم همزمان به محل حادثه می‌رویم و لازم است بگویم در مواردی حتی زودتر از آتش نشانی می‌رسیم و چاله را پر می‌کنیم.

گفتم: آفرین به شما. با چاله‌ها چطور برخورد می‌کنید؟

آقای رییس جواب داد: خب گفتم که پرشان می‌کنیم. البته چاله‌ها را پر می‌کنیم ولی خب چاه‌ها را که نمی‌شود پر کرد. برای آنها برنامه ویژه‌یی داریم که مربوط به کمیته «جذب گردشگر چاه‌ها» می‌شود که خب هنوز ردیف بودجه‌اش تعریف نشده.

پرسیدم: آن وقت این چاله‌ها را که پر می‌کنید دوباره چرا پیدا می‌شوند؟

آقای رییس جواب داد: خب یکی از دلایلش این است که ما پر می‌کنیم، دیگران می‌آیند دوباره می‌کَنند. علت دیگرش این است که از بین هفت-هشت مدل مختلف قیر، ما فقط یکی-دو مدل قیر در کشور داریم که خب برای آب و هوای ما مناسب نیست و خیلی زود دوباره خراب می‌شود.

پرسیدم: چقدر هزینه این پر کردن می‌شود؟

آقای رییس جواب داد: برای همین شهر خودمان چیزی حدود یک میلیارد تومان در ماه!

گفتم: یک میلیارد در ماه و تازه زود هم خراب می‌شود؟!

آقای رییس جواب داد: خب البته گاهی هم خراب نمی‌شود. بعضی جاها هم کلا آسفالت نیست که خب آنجاها خیلی عملکرد خوبی داشته‌ایم.

می‌خواستم سوال دیگری بپرسم که پیک موتوری از داخل خیابان بوق زد. گوشی را گذاشتم و پریدم سمت در…