محمد مساعد

mosaed

در تحریریه نشسته بودم و به اسکناس ده هزار تومنی‌ام نگاه می‌کردم که روی میز گذاشته بودم. باید با همین ده هزار تومان تا پایان ماه زنده می‌ماندم. همان‌طور که به اسکناس نگاه می‌کردم و آه می‌کشیدم تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشتم و گفتم تحریریه فرهیختگان گیلان، بفرمایید:

صدایی از پشت خط جواب داد: با سلام و عرض خسته نباشید خدمت شما. زنگ زده‌ام آگهی سفارش بدم و مصاحبه اختصاصی هم بکنم.

ذوق کردم، بالاخره فرصتی پیش آمده بود تا چندرغاز کاسبی کنیم و به زخم زندگی‌مان بزنیم. اول می‌خواستم مسوولش را صدا بزنم اما به نظرم رسید بهتر است خودم سفارش آگهی را بگیرم. گفتم: اسمتون رو بفرمایید تا سفارشتون رو ثبت کنم.

صدای پشت خط جواب داد: رییس کمیسیون کشف مقصران کاهش تولید چای هستم.

با خودم گفتم کمیسیونی که اسمش این‌قدر بلند است حتما بودجه خوبی هم دارد. نگاهی به لیست قیمت‌ها انداختم و پرسیدم: آگهی تمام صفحه می‌خواهید یا نصف صفحه؟ رییس کمیسیون جواب داد: تمام صفحه، قیمتش هم مهم نیست. فقط قبلش مصاحبه اختصاصی رو انجام بده تا حرفام یادم نرفته.

گفتم: چشم چشم. بفرمایید اصلا کمیسیون شما چی هست؟

رییس کمیسیون جواب داد: کمیسیون ما همان‌طور که از اسمش پیداست مسوولیت شناسایی عاملین کاهش تولید چای رو به عهده داره. همان‌طور که می دونید امسال قسمت زیادی از محصول چایِ چای‌کاران سوخت و ما هم در این کمیسیون ماموریم با تحقیقات گسترده و ترفندهای ویژه کارآگاهی و صد البته بدون خشونت عاملینش رو شناسایی کنیم.

گفتم: خیلی شغل حساسی دارید. حالا به نتیجه‌ای هم رسیده این تحقیقات؟

رییس کمیسیون جواب داد: البته که به نتیجه رسیده. اگه به نتیجه نمی‌رسید که زنگ نمی‌زدم برای مصاحبه اختصاصی.

گفتم: خب درباره نتایجی که به دست اومده توضیح بدید.

رییس کمیسیون جواب داد: همونطور که گفتم ما باید کشف می‌کردیم چه کسانی باعث سوختن باغ‌های چای شدن. متهم ردیف اول پرونده هم روزنامه‌نگارها بودن.

گفتم: روزنامه‌نگارها؟

رییس کمیسیون جواب داد: بله، اینها رو شما نمی‌شناسی. تقریبا همه مشکلات زیر سر همین‌هاست. همین‌ها هستن که مشکلات رو نشون می‌دن.

گفتم: خب نشون دادن مشکلات چه ربطی به ایجاد مشکلات داره؟

رییس کمیسیون جواب داد: اگه شما از چیزی اطلاع نداشته باشی، اون چیز واقعا وجود نداره. اینو من نمی‌گم، هگل می‌گه. مثلا شما الان سالمی ولی کافیه بری دکتر تا بفهمی جفت کلیه‌هات ازکارافتاده و توی دو هفته بمیری. دروغ میگم؟

گفتم: چه عرض کنم. حالا واقعا کار روزنامه‌نگارها بود؟

رییس کمیسیون جواب داد: نه، هرچقدر که بیشتر ترفندهای خاص بدون خشونت استفاده کردیم کمتر نتیجه گرفتیم. آخرش یه تعهد ازشون گرفتیم و ولشون کردیم و رفتیم سراغ متهم ردیف بعدی که مسوولین بودن.

گفتم: خب؟

رییس کمیسیون ادامه داد: مسوولین گفتن تقصیر چای‌کارهاست که هشدارهای پیاپی ما برای ایجاد سیستم آبیاری قطره‌ای رو نادیده گرفتن. ما هم رفتیم سراغ متهم‌های بعدی یعنی خود چای‌کارها.

گفتم: مقصر چای‌کارها بودن پس؟

رییس کمیسیون جواب داد: نه، چای‌کارها گفتن وقتی هنوز پول چای پارسال ما رو ندادن ما چطور بریم سیستم آبیاری قطره‌ای راه بندازیم. دیدیم حرفشون منطقی‌ بود، ولشون کردیم رفتیم سراغ متهم بعدی.

گفتم: متهم بعدی کی بود؟

رییس کمیسیون جواب داد: خود چای

گفتم: چای؟

گفت: بله، همین برگ سبز چای. چای را آوردیم کمیسیون که بفهمیم چرا این‌قدر همش می‌سوزد.

گفتم: فهمیدید؟

رییس کمیسیون گفت: بله، البته بگم که خیلی کار سختی بود. یک هفته تمام در حال زدن ترفندهای ویژه غیرخشن روی چای بودیم تا بالاخره به حرف آمد و گفت: همه‌چیز تقصیر باران و آفتاب است. ما هم بررسی کردیم و دیدیم راست می‌گوید. اگر باران می‌آمد و آفتاب هم کمتر بود، حتما چای نمی‌سوخت.

گفتم: خب؟

رییس کمیسیون جواب داد: خب به جمالت. همین دیگه. همه‌چیز تقصیر آفتاب و باران بود.

گفتم: این‌همه تحقیقات کردید آخرش به همچین نتیجه‌ای رسیدید؟

رییس کمیسیون گفت: بله، برای همین زنگ زدم که سفارش آگهی بدم. یه آگهی تمام صفحه با عکس باران و آفتاب که اگه کسی جایی دیدشون سریعا گزارش بده تا دستگیرشون کنیم. بالاش هم بنویسید تحت تعقیب.

گفتم: آگهی تحت تعقیب؟ آفتاب؟ باران؟ خداحافظ عزیز جان، دیگه مزاحم نشو؛ و تلفن را قطع کردم. گوشی را که سرجایش گذاشتم سردبیر آمد تو اتاق و گفت: درست شنیدم؟ گفتی آگهی؟

گفتم: آره، یکی زنگ زده بود که تمام صفحه عکس بارون چاپ کنید بنویسید تحت تعقیب.

سردبیر گفت: بارون ریز ریز یا بارون تند؟

گفتم: چه فرقی می‌کنه، بهش گفتم مزاحم نشه و قطع کردم

سردبیر گفت: قطع کردی؟

گفتم: آره

سردبیر نگاه سنگینی به من و میز کرد و یهو اسکناس ده هزار تومنی روی میز را برداشت و گذاشت توی جیبش. بعد درحالی‌که لبخندزنان اتاق را ترک می‌کرد گفت: بقیه‌اش رو از حقوقت کم می‌کنم.