محمد مساعد

گوشه تحریریه نشسته بودم و کت و شلوار سردبیر را اتو می‌زدم  که تلفن زنگ خورد. به دبیر صفحه آخر گفتم تلفن را بردارد اما دبیر مشغول واکس زدن کفش‌های سردبیر بود و دستش  واکسی.

گوشی را برداشتم و گفتم: تحریریه فرهیختگان گیلان، بفرمایید؟

صدای عصبانی جواب داد: زرجوب هستم. زنگ زده‌ام تا مصاحبه کنم.

گفتم: زرجوب؟ چقدر جالب! تا به حال با رودخانه مصاحبه نکرده بودم.

زرجوب با عصبانیت گفت: نگو رودخانه، بگو آلودگی.

گفتم: آلودگی؟

زرجوب جواب داد: بله، بله، قبلا رودخانه‌ای بودیم که آلوده بودیم. الان بیشتر آلودگی هستیم که رودخانه‌ای هم در میانش جریان دارد.

گفتم: چقدر ناامید هستی شما

زرجوب با عصبانیت فریاد زد: نباید باشم؟ شما می‌خواهی به کسی بد و بیراه بگویی دیگر لازم نیست بگویی آشغال یا کثافت. کافی است بگویی زرجوب، خودش حساب کار دستش میآید.

دیدم خیلی دلش پر است خواستم کمی روحیه بدهم، گفتم: ولی کلی برای زیباسازی شما خرج می‌کنند. تازگی‌ها شنیده‌ام که در حال بسترسازی هم هستند برای شما.

زرجوب جواب داد: دلت خوش است آقاجان. این دوستان بدون بستر هم کارشان را می‌کنند، آن  فقط جهت تسهیل کارهایشان است.

گفتم: حالا اینجا وقتش نیست، بعدا توی وایبر بیشتر حرف می‌زنیم. کدام دوستان را می‌گویید؟

زرجوب جواب داد: همین دوستانی که ما را با زباله‌دانی و چاه فاضلاب و تصفیه‌خانه اشتباه گرفته‌اند. اصلا چرا همه لوله‌های فاضلاب ختم می‌شود به ما؟ ها؟

گفتم: به خدا من مسوول آنها نیستم ولی خب چه‌کار میشود کرد برای شما؟ بگویید ما چاپ می‌کنیم، رسیدگی می‌کنند.

زرجوب جواب داد: اصلا ما نمی‌خواهیم برای ما کاری بکنید. فقط بیخیال ما شوید. آقا اصلا ما اشتباه کردیم آمدیم از وسط شهر شما رد شدیم. همین پسرخاله ما، رودِ راین، از وسط ده کلانشهر صنعتی رد می‌شود اما از دور که نگاه کنی با مونیکا بلوچی مو نمی‌زند. همین پسرعموی ما، رود سن از وسط پاریس رد می‌شود، تازه ماشاالله کلی هم جاذبه گردشگری است برای خودش. حالا ما چی؟

گفتم: شما چی؟

گفت: هیچی. بسترسازی دیگر! آخر کجای دنیا فاضلاب ده تا بیمارستان را ول می‌کنند توی پنج متر رودخانه؟

گفتم: نه بابا، اینطورها هم نیست. شما کمی زیاده‌روی میکنی.

زرجوب عصبانی شد و فریاد زد: الان ما سال‌هاست زردنما و سیاه‌نما و لجن‌نما شده‌ایم. اصلا اگر من شانس داشتم که اسمم این نبود. آخر آدم اسم رودخانه را می‌گذارد جوب؟ حداقل مثل برادرم «رود» داشت ته اسمم اینقدر غصه نمی‌خوردم.

گفتم: آهان راستی از برادرتان گوهررود چه خبر؟

زرجوب آهی کشید و جواب داد: هیچی، افسردگی گرفته. این‌قدر انواع و اقسام ضایعات صنعتی و زباله‌های بیمارستانی و فاضلاب شهری را باهم ریخته‌اند تویش که وقتی به من می‌رسد حتی سلام هم نمی‌کند. صبح تا شب یک کلمه هم حرف نمی‌زند. بعضی از این چیزهایی که می‌‌ریزند توی ما اصلا نمی‌دانیم چیست. شبها که میرسیم به تالاب انزلی تا صبح درباره‌شان حرف می‌زنیم.

پرسیدم: تالاب حالش چطور است؟

زرجوب جواب داد: چرا می‌پرسی. بدتر از ما. خودمان هم شرمنده‌ایم وقتی می‌رسیم به تالاب و جای آب، زباله تحویل می‌دهیم.

گفتم: غصه نخورید. درست می‌شود همه چیز.

زرجوب دوباره عصبانی شد و فریاد زد: ببین روزی چند کیلو انواع مواد شیمیایی می‌ریزند توی من! اعصاب ندارم ها! راهم را کج می‌کنم سمت تحریریه‌تان ها.

تهدیدش واقعا جدی به نظر می‌رسید. گفتم: نه زحمتتان می‌شود. اصلا کاملا حق با شماست. امر دیگری نیست؟

کسی پشت خط نبود. کار از کار گذشته بود. کت و شلوار سردبیر را برداشتم، به دبیر صفحه آخر لبخند زدم و از در بیرون رفتم.