محمد مساعد

در دفتر تحریریه کنار پنجره نشسته بودم و آب لیمو نعنای مخصوص سردبیر یا همچین چیزی به بدن می‌زدم (البته بعد از افطار!) از سر بیکاری مشغول شمارش تهاجم‌های فرهنگی روی پشت‌بام‌ها بودم که تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشتم و گفتم بفرمایید:

صدای خسته‌یی از پشت خط گفت: تحریریه فرهیختگان گیلان؟

گفتم: بفرمایید درست گرفتید.

صدای خسته گفت: شما مصاحبه اختصاصی می‌کنید دیگر؟

گفتم: بله، بله، بفرمایید شما؟

صدای خسته جواب داد: مجسمه. مجسمه هستم.

گفتم: مجسمه؟

صدای خسته با بی‌حوصلگی جواب داد: بله، مجسمه. همین مجسمه کنار پارک فومن.

گفتم: چه جالب. من خاطرات زیادی با شما دارم.

مجسمه جواب داد: خیلی‌ها با ما خاطره دارند. اصلا سر همین خاطره‌ها می‌خواهیم فرار کنیم.

گفتم: فرار کنید؟

مجسمه جواب داد: بله که می‌خواهیم فرار کنیم. پس فکر کردی دلم برایت تنگ‌شده که زنگ زده‌ام؟ زنگ زده‌ام توضیح بدهم که چرا می‌خواهیم فرار کنیم.

گفتم: حیف نیست مجسمه‌های به این زیبایی می‌خواهید فرار کنید؟

مجسمه جواب داد: بله که زیبا به نظر می‌رسیم. سالی چهار بار رنگمان می‌کنند. اما زیر رنگ را که نمی‌بینی. بلاهایی سر ما می‌آید که آن ‌طرفش ناپیدا.

گفتم: بلا؟ چه کسی سرتان بلا می‌آورد؟

مجسمه جواب داد: همین جماعت گردشگر. سالی یک‌بار که گذرشان به اینجا می‌افتد اول از همه می‌آیند سراغ ما. اولش می‌آیند اسم خودشان و عشقشان را با چاقو و خودکار و سنگ و … روی ما می‌نویسند. دو سه سال بعد دوباره می‌آیند اسم بچه‌شان را هم زیرش اضافه می‌کنند. بعد از چند سال که طلاق می‌گیرند می‌آیند همه را خط می‌زنند جز اسم خودشان را و بعد زیرش می‌نویسند: رفیق بی کلک مادر. تازه بعدش نوبت اسم شهر و شماره تلفن و گروه مورد علاقه و اخیرا هم آدرس فیس‌بوک و بقیه اطلاعات شناسنامه‌شان است که حک می‌کنند روی ما. تازه وقتی نوبت حک کردن اسامی بچه‌هایشان می‌رسد اوضاع بیخ پیدا می‌کند. با این اوصاف ما دیدیم با افزایش احتمالی جمعیت همین‌طور پیش برود جای سالم توی تن ما نمی‌ماند. این بود که جلسه گذاشتیم و تصمیم گرفتیم دسته‌جمعی فرار کنیم.

گفتم: دسته‌جمعی فرار کنید؟ مگر می‌شود؟

مجسمه جواب داد: البته که می‌شود. پس فکر می‌کنید مجسمه فردوسی چی شد؟ واقعا فکر کرده‌اید یکی آمد دزدیدش؟ نه قربان، فرار کرد. قبلش به ما گفته بود یک‌ شب بی‌هوا فرار می‌کنم.

گفتم: چقدر جالب. الان کدامتان می‌خواهید فرار کنید؟

مجسمه جواب داد: بعد از فرارمان چاپ می‌کنید دیگر؟

گفتم: البته!

مجسمه جواب داد: من و آن دو تا خانمی که برگ توتون و کلوچه دارند و آن دو تا پسرمان که دارند فوتبال بازی می‌کنند.

گفتم: حالا با این وضعیت اگر فرار کردید و حین فرار دستگیر شدید چه‌کار می‌کنید؟

مجسمه جواب داد: برای همین در حال تلاشیم که مجسمه شکاربان را هم راضی کنیم که همراه ما بیاید. فرار مسلحانه حتما بهتر است.

گفتم: ولی شما الان جزیی از هویت شهر هستید. نمی‌شود بمانید؟ حالا چهار نفر هم آمدند و رویتان یادگاری نوشتند دلیل نمی‌شود بگذارید بروید که.

مجسمه آهی کشید و جواب داد: فقط یادگاری نوشتن نیست که. اینها خیلی‌هایشان سندروم سیلی دارند.

گفتم: سندرم سیلی؟

جواب داد: بله، سندروم سیلی. می‌آیند روی سکو می‌ایستند و تاخ می‌زنند زیر گوش ما. یعنی روزی سه چهارتا چک نخوریم شب نمی‌شود. تازه اوضاع وقتی بدتر می‌شود که می‌خواهند عکس یادگاری بگیرند. چهار نفر می‌پرند روی کول ما و یک سری حرکات کول از خودشان نشان می‌دهند. تازه اگر قرار باشد عکس برای فیس‌بوک باشد خطر شکستگی هم داریم!

گفتم: ولی ما خیلی با شما خاطره داریم. کاش بیشتر فکر می‌کردید.

مجسمه جواب داد: صبر کن ببینم. صدای قشنگ تو خیلی آشناست. گفتی چه خاطره‌یی با ما داری؟

گفتم: چی؟ الو؟ الو؟ و چند بار گوشی را روی میز کشیدم و قطع کردم. همه‌ چیز را که نمی‌شود گفت… .