محمد مساعد

 

دیروز در تحریریه نشسته بودیم و به فکر فرو رفته بودیم که به چه کسی زنگ بزنیم مصاحبه بگیریم که تلفن همراهم زنگ خورد. جواب دادم. پشت خط صدای مرموزی گفت: تحریریه فرهیختگان؟

گفتم: بفرمایید. شما؟

صدای مرموز در حالی که در پس زمینه صدای دم مار زنگی و چند صدای خوفناک دیگر به گوش می رسید جواب داد: کم آبی هستم.

گفتم: فرمودید کی هستید؟!

جواب داد: کم آبی. کم آبی هستم.

گفتم: یعنی اسمتان کم است، فامیلتان آبی؟

گفت: نه عزیز جان. تا به حال اسم کم آبی به گوشت نخورده؟

گفتم: چرا، ولی راستش باور نمیکردم وجود داشته باشید. یعنی واقعا وجود دارید؟

گفت: معلوم است که وجود دارم. خیلی هم وجود دارم. الان هم زنگ زده ام مصاحبه کنم تا همه بدانند وجود دارم!

گفتم: بله حتما. منتها شماره من را از کجا گرفتید؟

کم آبی پشت تلفن لبخند ملیحی زد (باور کنید صدای لبخندش را شنیدم) و گفت: بالاخره مدت زیادی است که خیلی‌ها با من دست به گریبان هستند. برای همین گذرم به پزشک قانونی زیاد می‌افتد. شماره همه را دارم. حالا مصاحبه می‌کنی یا نه؟

گفتم: البته که مصاحبه می‌کنم. فقط شما بگو درباره چی باید سوال بپرسم؟

کم آبی گفت: بپرس در حال حاضر مشغول چه کاری هستم.

پرسیدم: در حال حاضر مشغول چه کاری هستید؟

کم آبی گفت: در حال حاضر دارم حساب شالیزارهای کشاورزی را می‌رسم. بعد خنده شیطانی بلندی کرد و ادامه داد: بعد هم خدمت خودتان می‌رسم.

گفتم: زحمت می‌کشید. یعنی الان سر زمین کشاورزی هستید؟

کم آبی جواب داد: البته که سر زمین‌های کشاورزی هستم. باید بیایی و ببینی. همه جا را فرا گرفته‌ام!

گفتم: حالا با این وضعیت تکلیف کشاورزان چه می‌شود؟

کم آبی جواب داد: بالاخره من که نیامده‌ام تو را ببینم بروم. آمده‌ام که بمانم. کشاورزان بروند برنجشان را دِیم بکارند.

گفتم: برنج را که نمی‌شود دیم کاشت!

کم آبی جواب داد: کار که نشد ندارد. کمی تلاش بکنید حتما می‌شود.

گفتم: خب اگر نشد چه؟

کم آبی جواب داد: خب برنج نکارید. قبلا کرم ابریشم داشتید.

حالا ندارید. توتون داشتید. حالا ندارید. وضع چایتان هم خوب نیست. دیگر این‌ها که تقصیر من نبوده. حالا فکر کن برنج هم نکارید. راه دوری نمی‌رود…

گفتم: خب برنج نکاریم چه کار کنیم؟

کم آبی خندید و جواب داد: بنگاه املاک بزنید، بساز و بفروش کنید، این همه کار مفید و نان و آب دار دیگر!

گفتم: چرا اینقدر شاد هستید از بیچاره شدن ما؟

کم آبی با لکنت گفت: شاد؟ من؟ این وصله‌ها به من نمی‌چسبد. همان بیچاره کردن شما تنها کاری است که دارم می‌کنم. اصلا هم شاد نیستم.

گفتم: ولی اینقدر هم اوضاع بد نیست. مثلاً سد منجیل پر از آب است…

کم آبی جواب داد: حالا شما به رویش نیاورید ولی نصف سد رسوبات است.

شما از بالا نگاه می‌کنی دلت خوش است، من از دلش خبر دارم. هر روز می‌نشیند برای من درد و دل می‌کند. اتفاقا همین حالا هم دارم می‌روم بهش سر بزنم.

گفتم: عجب. حالا شما کی می‌خواهی بروی؟

گفت: کجا؟

گفتم: یک جای دیگر. این همه جا. برزیل چطور است؟ جام جهانی هم  شروع شده است.

کم آبی پوزخندی زد و گفت: نه، همین جا خوب است. مصیبت بزرگتری را فرستاده‌ایم برزیل!

گفتم: بالاخره باید یک راهی باشد که شما از این جا بروید دیگر؟

کم آبی جواب داد: حرفش را هم نزن.

خیلی‌ها به من گفتند برو. اما من ماندم که خدمت کنم. هنوز کارهای ناتمام زیادی دارم و نمی‌گذارم استعدادهایم به هدر برود.

گفتم: حالا نمی‌شود بروید؟

کم آبی در حالیکه عصبانی شده بود گفت: با من یکی به دو نکن‌ها. من بروم بی‌ آبی می‌آید. او مثل من مهربان نیست، برایت بد می‌شودها!

گفتم:  نه نه، ممنون. شما حرف دیگری برای گفتن ندارید؟

کم آبی جواب داد: در پایان لازم می‌دانم کمال تشکر را از همه کسانی که در این سال‌ها منکر من شدند بکنم.

همینطور از کسانی که کارشناسانه و مسوولانه باعث رشد من شدند  من دیگر بروم که سد منجیل منتظر است. فعلا.