فروغ سجادی: جامعه ای است که از ریشه و اصول هویتی، فرهنگی، زبانی و طبقاتی خود جدا شده و در هویتی دروغین، جعلی و مفلوک زمانه‌ای دچار شده که هیچ کس در نقش و جایگاه خود قرار ندارد و زوال ناشی از ریاکاری و دروغ همه ریشه ها و اصالتش را گرفته و کارکرد رفتاری غالب در انجام امور اجتماعی، تجاری و سیاسی این نوع جامعه چیزی فراتر از ریا، تملق و دروغگویی و عوام فریبی نیست.

بنابراین گفتمان حاکم در این نوع جامعه، گفتمان خرافات، تظاهر و تناقض، جنایت و خشونت است.

نشانه های کلامی، زبانی و شخصیتی خاص او در آثارش، همواره بیانگر تفکر و نظریه های روشنگرایانه اش درباره گذشته، حال و آینده جامعه ای است که اتفاق و داستان دراماتیک اثرش را شکل می دهند؛ مفاهیمی که در موقعیت های دراماتیک آثارش پرده‌برداری می شوند تا تاریخی از چند دهه جامعه را واکاوی کند و حال و احوال گذشته، روزگار امروز و احوال آینده را، که هرگز نمی‌توانند از هم تفکیک شوند، بازگو کند.

سالار جنگ در آستانه ۹۰ و اندی (حدود یک سده عمر) سال می میرد؛ درحالی که وضعیت خانه و اهل خانه اش نامعلوم و بلاتکلیف است. او، که هرگز نتوانسته صاحب فرزندی شود و تمام نسب و فامیلش هم پیش از او از دنیا رفته اند (ریشه هایش)، از خود تنها سه بیوه زن پیر، میانسال و جوان (اشاره به سه نسل جامعه) به همراه یک خرس روسی (نماد حضور قدرت خارجی در درون یک جامعه) که از پدر برایش به ارث مانده، در یک عمارت اربابی باقی می‌گذارد. «شمس الله»، پیشکار دغل‌باز و بی اصل و نسبش، از موقعیت آشفته و سادگی بازماندگان سوءاستفاده می‌کند و با بیرون آوردن یک وصیت نامه دروغین از ارباب متوفی خود، مدعی می‌شود که هیچ یک از زنان از خانه و ملک و املاک ارباب چیزی به ارث نبرده اند و به دروغ از وجود یک فرزند پنهانی از سالار جنگ به عنوان میراث خوار واقعی او خبر می دهد تا در دل بیوه ها رعب و وحشت ایجاد کند و از این طریق امورات ملک و املاک و مال و اموال ارباب را به دست گیرد. او با فریب، زنان ِارباب را برای حفظ منفعتشان متقاعد می کند تا داستان مرگ شوهر را برای هیچ کس بازگو نکنند و شبانه جسد را در سرداب خانه به خاک بسپارند و خرس روسی را برای سرپوش گذاشتن بر موضوع، به کمک بگیرند و در همان سرداب زندانی کنند. سپس به دروغ مدعی شوند که سالار جنگ در مرگ خرس خود دیوانه شده و در سوگ او در سرداب به انزوا نشسته و گاه گاهی از غم دوری همچون خرس نعره می‌کشد. در نهایت داماد خلافکار، جاهل و سودجوی زن سوم سالار جنگ، که از موضوع بو برده است، از راه می‌رسد و با شخصیت جعلی فرنی (تنها پسر سالار جنگ) مدعی می شود که تنها میراث خوار سردار جنگ است و همین موقعیت خانه اربابی را درهم می‌ریزد و هرکس برای حفظ منافع خود به دروغ و ریاکاری دست به هر حیله و حتی جنایتی می زند. در نهایت نیز با حقه مرد جاهل و مادر زن (زن سوم سالار جنگ)، پیشکار حیله گر، خود به دام خرس سرداب می افتد و کشته می شود و ملک و اموال سالار جنگ به دست مرد سودجو و جاهل می‌افتد و مادر زن (کنیز خانه) جایگزین شازده نیم تاج الملوک (زن اول) می شود.

امور خانه اربابی از آن پس زیر سلطه داماد و مادر زن (رعیت) اداره می‌شود، اهالی دیگر خانه به استثمار و اسارت گرفتار می‌شوند و همچنان همه چیز در هم آشفته و در هم ریخته باقی می ماند.

او با قرار دادن نشانه های زبانی، فرهنگی و اصطلاحات و گویش خاص در دیالوگ های شخصیت‌ها و استفاده از ابزار مشخصی مانند رادیوگرام و برنامه خاصی از آن (گل های رنگارنگ)، زمان وقوع داستان خود را اواخر دوره قاجاریه و اوایل دوره رضاخان پهلوی قرار داده است؛ دوره ای که نظام حکومتی، اجتماعی و طبقاتی ایران پس از سالیان متمادی با تحولات زیادی مواجه شد و در نتیجه، آشفتگی‌ها و گسستگی‌های فرهنگی و سیاسی در پی داشت. کشور، که در این نمایش نماد آن خانه اربابی است، با درهم ریختگی و وضعیت نامتعادل اقتصادی، فرهنگی و سیاسی مواجه می‌شود و گفتمان دروغ و ریاکاری بر فضای جامعه و دربار حکومتی سایه می اندازد؛ به طوری که زمام امور حکومتی به دست افراد بی سواد، زورگو، دغلباز و نالایق می افتد و اموال و ثروت ملی به تاراج سودجویان می‌رود.

بنابراین حضور خرس روسی در این نمایش (تنها صدای آن از پشت صحنه شنیده می شود) و نقش آن در پیشبرد منافع شخصی اهالی خانه، که باید برای حفظ این منافع، این پیشکش روسی را مدام ارتزاق و تیمار کنند تا در وقت مناسب از او برای ایجاد رعب و وحشت یا حتی کشتن رقیبان استفاده کنند، خود نشان دهنده دیدگاه این نویسنده در مورد نقش تاریخی کشورهای خارجی، به ویژه روسیه است، که از اوضاع درهم ریخته سیاسی و اجتماعی آن دوران منافع مالی می بردند. همچنین تأکید این نویسنده بر دیالوگ پایانی نمایشنامه، که از سوی شازده خانم «نیم تاج الملوک» بیان می شود: «نه حریمی! نه حرمتی! نه سایه داری واسه روزهای بی کسی . نه خلوتی واسه اشک. نه گوشه ای واسه آه. سرای بی دنج و کنج. خونه بی اختیار. خونه ای که دست هر نااهل پاره خوری به کلونش می رسه … » خود روایتگر همه تفکر و تحلیل اجتماعی، تاریخی نویسنده در مورد آینده و جامعه ای است که متولیانش بر اساس دروغ و منفعت طلبی آن را اداره کردند. بنابراین بی هیچ تردیدی باید گفت متن«بیوه های غمگین سالار جنگ» یار احمدی، مانند همیشه اثری با درونمایه اجتماعی، نگاه تحلیلی، عمیق و نظریه پردازی های روشنگرانه او درباره جامعه و تاریخ معاصر آن است. دانش و آگاهی این نویسنده از تاریخ، فرهنگ عامه، دیدگاه های جامعه شناسانه و قومیت شناسانه او در این اثر نیز آنچنان بازتاب دارد که متن دراماتیک را از یک کمدی موقعیت به یک تراژدی عمیق تاریخی، اجتماعی تبدیل می کند و این رویکرد تراژیک کاملا با دیالوگ پایانی “شازده نیم تاج”، برای مخاطب نمود پیدا می کند. صحنه پایانی اثر نیز، که نویسنده با آن ضربه آخر را بر ذهن مخاطب خود وارد می کند، یکی از صحنه های ویژه نمایش است؛ (صحنه ای که انار کلفت ناتوان ذهنی خانواده، جملاتی نامشخص را از آنچه در طول داستان بر احوال اهالی خانه گذشت، ناتمام و ناقص روایت می کند) که خود تاریخ نگاری و روایتگری تاریخی را در این نوع جامعه به زیر سوال می برد.