سید فرزام حسینیfarzamhosseini

۱ چند سال پیش که وبلاگم را تازه راه‌اندازی کرده بودم، در قسمت معرفی‌اش نوشتم: «امیدوارم بتوانم روزنامه‌نگار بمیرم». آن روزها در سر شوری داشتم عجیب، شیفته کاغذ و قلم و روزنامه بودم، یک شیفتگی وصف‌ناشدنی. با سر دویده بودم و آمدم که بگویم من هم می‌توانم -آیا توانستم؟- آن جمله را آن روزها نوشتم اما هنوز هم همان‌جا مانده است، همیشه آنجا خواهد ماند، -گرچه بیش از دو سال است شاید که چیزی در وبلاگم به‌روز نشده است-. اما آیا هنوز هم می‌خواهم که روزنامه‌نگار بمیرم؟ آن جمله مربوط می‌شد به روزهایی که دل پر شوق و سر پر شوری داشتم و تازه از راه رسیده بودم -هنوز هم البته زمان زیادی نگذشته است- اما امروز که چند سالی این کار را به تقریب انجام داده‌ام و می‌توانم بگویم تبدیل به حرفه‌ام شده است -گرچه هنوز حرفه‌ایی نشده باشم-، بازهم فکر می‌کنم، نه، «یقین دارم» که می‌خواهم روزنامه‌نگار بمیرم، و یا به قول رفیقی عزیزتر از جان، روزنامه‌نگار بمانم. با تمام نداری‌ها و سختی‌ها و مشکلات عدیده‌اش.

۲ از روز اول تا به امروز، در صفحات «ادبیات و فرهنگ» روزنامه‌ها و مجلات کارکرده‌ام و فکر می‌کنم تا آخر هم کار اصلی‌ام در همین صفحات با کمی بالا و پایین شدن جایگاه باشد، گرچه گاهی حوالی مسایل دیگری هم سرک کشیده‌ام و می‌کشم. اما آیا ناچار بودم کار روزنامه‌نگاری کنم تا این‌که مثلا بنشینم شعرم را بنویسم یا قصه‌ام را و یا هر چیز دیگری؟ من این فرضیه را رد می‌کنم، من اول روزنامه‌نگارم، بعد شاعر و یا هر چیز دیگری. روزنامه‌نگاری برای من وسیله نیست، خود هدف است.

۳ اما «ماندن» همیشه سخت‌تر از «شدن» است، روزنامه‌نگار شدن، به ویژه در این زمانه، آسان است، آسان شده است، اما روزنامه‌نگار ماندن نه، به همین صراحت می‌گویم نه. در همین دهه اخیر کم نبوده‌اند کسانی که آمده‌اند و نوشته‌اند و اسمی هم درکرده‌اند اما حالا سراغی و ردی ازشان نیست، کسی هم نمی‌گیرد. کار روزنامه‌نگاری بی‌رحم است، همه می‌خواهند از تو نردبانی درست کنند برای معروفیت خودشان، همه می‌خواهند تو پلی شوی برای شهرتشان. اگر نتوانی، اگر آن‌قدر کارت خوب نباشد که خودت را تثبیت کنی، اگر محکم نباشی و سماجت به خرج ندهی هیچ جا راهت نمی‌دهند، به بازی‌ات نمی‌گیرند؛ اگر نتوانی سبکی برای قلم خودت بسازی، اگر ادبیات مخصوص به خودت را نداشته باشی، حتی اگر زمان کوتاه یک هفته‌ای را هم ننویسی، فراموش می‌شوی، بی‌رحمی کار روزنامه‌نگاری این است، خیلی راحت فراموش می‌شوی، اگر آنی نشوی که باید، همه‌اش حول و محور همین اما و اگرهاست که خیلی هم مهم‌اند، باید بتوانی خودت را تثبیت کنی، طوری که در نبود یک هفته‌ای‌ات هم جای خالی‌ات حس شود، وگرنه از یاد می‌روی، اگر چنین آرمانی نداری که روزنامه‌نگار بزرگی شوی باید پیشاپیش خودت را از یاد رفته و فراموش شده بدانی.

۴ «روزنامه‌نگار شدن چه آسان، روزنامه‌نگار مردن چه دشوار»؛ این را همشهری‌ام، محمد قوچانی، چند سال پیش، به‌عنوان سرمقاله یکی از روزنامه‌های صبح کشور نوشته بود. محدودیت فضای این یادداشت، اجازه اشاره به متن آن مقاله را به من نمی‌دهد، اما همین تیتر خودش گویای همه‌چیز است، حالا و اکنون، با هجوم هرکسی و ناکسی به سمت این حرفه، در زمانه‌ای که هر «آگهی بگیر» و «کولاژنویسی» اسم خودش را روزنامه‌نگار و روزنامه‌نویس می‌گذارد و از این راه برای خودش بِرَند درست می‌کند و نان می‌خورد. به راستی، «روزنامه‌نگار شدن چه آسان، روزنامه‌نگار مردن چه دشوار است».

۵ گفتنی‌ها کم نیست، ذکر مصیبت در راستای حرفه عجیبی به نام روزنامه‌نگاری می‌تواند صفحه‌ها ادامه داشته باشد اما، این‌جا دیگر جایش نیست، باشد و بماند برای وقتی دیگر، بله، «شاید وقتی دیگر». اما یک‌چیز را همیشه و همه‌جا یادمان باشد و یادم بماند؛ یادمان باشد روی شانه‌های چه کسانی ایستاده‌ایم، یادمان باشد چه کسانی برای به سامان رسیدن و تربیت اهل تخصص در حرفه روزنامه‌نگاری در این خاک زحمت‌کشیده‌اند و به نان بخور و نمیر شرافت راضی بوده‌اند. نیازی به تکرار اسامی‌شان نیست، بر اهالی فن اسامی این اساتید پوشیده نیست. پس ما می‌مانیم، دفتر نشریات خانه‌های ماست. اما کاشکی درِ خانه بزرگمان‌ را هم همین زودی‌ها به رویمان باز کنند.