مجید منصور رضایی

شاکله شهر را سه میدان شکل می‌داد. یکی میدان گلباغ  دیگری چهار دختران و آن دیگری هم شکاربانان، میدانی که راه  سوی ماسوله داشت. با مجسمه دو مرد شکارچی و سگی در کنارشان که سه مرغابی، روزیِ صیدشان بود. روزی‌‌یی که یکی از آنها را راضی نکرده بود و هنوز آسمان را نشانه داشت.

شهر را زندگی می‌کردم. بی‌آنکه بدانم یا بخواهم بدانم نام‌گذاری خیابان و میادین آن از چه روی است. اما پای چهار دختر در میان بود. بچه بودم و به همراه مادری معلم و دوستان همکارش، عصرگاهان تنها پیاده‌روی شهر را تا پای میدانی که نامش چهار دختران بود طی می‌کردیم و من هر بار مشتاق از این‌که چهار دختر را در میدان خواهم دید، سرخوش می‌رفتم. که هیچ‌گاه ندیدم.

چراغ‌های رنگی قارچی شکل، فواره‌‌یی رنگی با تزیین نور، سه ـ چهار نیمکت نارنجی تازه رنگ‌شده و حوض آبی که به‌تازگی ‌لجن‌روبی شده بود با صدای قورباغه‌ها، تنها جذابیت‌های زینت‌بخش شهر در آن ایام بودند. دوزک و بزکی که الگویی بود از شهرهای بزرگ‌تر، چون رشت و تهران که در آن‌جا هم خبری جز این نبود. چراغ‌های رنگی قارچی شکل.

جان و تن میدان، عصرگاهان عطر گَس چای به خود می‌گرفت. چراکه در جنوب میدان و در مجاورت پارک شهر، کارخانه چای واقع بود. کارخانه‌یی بلندتر از دیگر ساختمان‌های شهر با پنجره‌هایی رمزآلود و سقفی شیروانی که شبیه آن ‌را فقط در کارتون‌ها دیده بودم. سال‌ها بعد بود که پی بردم ساخت کارخانه، منسوب به معماری دوره پهلوی اول است. ساختمانی عجیب که تا سال‌ها فکر می‌کردم «رییس شهر» در آن زندگی می‌کند تا آن‌که یک‌بار با پدرم به داخلش پا گذاشتیم تا دوستی را ببیند. ساختمان پر بود از کارگران، تسمه‌ها و نوارهایی که برگ‌های چای را از این‌سو به آن‌سو می‌بردند و من هنوز فکر می‌کردم رییس شهر در آن زندگی می‌کند.

جنگ ایران و عراق که تمام شد، «زلزله رودبار» در میانه بازی برزیل و اسکاتلند در جام‌جهانی۱۹۹۰، شهر، میدان چهار دختران کارخانه چای و حتی خانه ما را لرزاند.

«زلزله» شد کابوس جدیدی در دل مردمان شهر که دیگر چون جنگ، از آنها دور نبود، نزدیک بود. در خانه‌هایشان بود. شب‌های اول بعد از زلزله، زندگی مردم شهر از داخل خانه‌ها برچیده و به حیاط کوچه، میادین و پارک شهر گسترانده شد. اما این روزگار تا انتهای تابستان و شروع مهر که دیگر زلزله از یادها رفته بود و ما بچه‌ها می‌بایست به اجبار مدرسه می‌رفتیم، که نه از حیث حفظ جان که از حیث شب‌نشینی و عادت ادامه یافت. مادربزرگم می‌گفت مردم کار بدی کرده‌اند که زلزله آمده و با این حرفش مرا به کشف این کار بد گماشته بود: «چهار دختر» و «رییس شهر» که خانه‌اش کارخانه چای دور میدان بود.

در میان یکی از همان شب‌چره‌های تابستان زلزله‌یی، پای «چهار دختر» به گفتگوی بزرگ‌ترها باز شد. چهار دختر، مجسمه‌هایی بودند که روزگاری دور میدان اصلی شهر ـ میدان چهار دختران ـ واقع بودند. که یکی «چای دختر»، دیگری «برنج دختر»، آن‌یک «کلوچه دختر» و آخری «توتون دختر» بود.

گویا مجسمه پهلوی پسر که در شهرهای بزرگ، پایین کشیده می‌شود در شهر ما نیز به بهانه انقلاب، این چهار دختر مورد غضب قرار گرفته، دستگیر و به محبس فرستاده می‌شوند. دخترانی که از قضا هیچ نسبتی با خاندان پهلوی و هیچ خاندان دیگری نداشته که نسبت با مردم، فرهنگ و معنای شهر داشتند. شهرِ «فومن».

***

شهری در غرب گیلان و مستقر در سرزمینی جلگه‌یی با زمین‌های کشاورزی مرغوب که مردمش به برنج‌کاری، چای‌کاری و توتون‌کاری مشغول بودند. شهر سال‌ها مرکز حکم‌روایی «بیه پَس» گیلان بود تا آن‌که شاه‌عباس صفوی، رشت را در اراضی پست میان دو سرزمین فومن و لاهیجان بنا نمود تا با استقرار حاکمی از مرکز در شهر جدید، به درگیری‌های حاکمان دو سرزمین فومن و لاهیجان پایان بخشد. و پایان هم بخشید و رشت تا سال‌ها برای من و بسیاری چون من شد «مرکز دنیا».

شهرها روح دارند و معنا. امروزه معنای فومن برای من، وقتی‌که می‌خواهم آن را برای همین چند دوستم وصف کنم، محدود است به درخت‌های سر به هم تنیده‌ ورودی شهر از سوی رشت، همان کلوچه‌های گردویی و چهار دختری که با هیجان می‌گویم: «فومن دیگه؛ همون شهری که چهارتا مجسمه از چهارتا دختر داره.»

***

اما چرا فومن، چرا مجسمه‌یی از چهار دختر؟ روایتی از «زن» در فومن که از منظر معنایی در میان این‌ همه شهر ایرانی از نوادر است. «زنانگی»‌یی که اشاره به آن، چون بسیاری از دیگر شهرها، نه از باب تجلیل مقام والای زن به‌ هر عنوانی، که اشاره‌یی است مستقیم به خود زن.

زنی که فومن را واداشته تا او را دیده، احترام گذاشته و به‌عنوان نمادی از معنای خود معرفی نماید. روایتی از زن که از هر نوع ابتذال، تعبیر و قرائت شخصی و یا حکومتی به دور و به‌طور بی‌واسطه‌‌یی به خود زنِ شهر فومن اشاره دارد. تصدیق این ادعا شاید ریشه در این حقیقت دارد که با اینکه مجسمه‌ها در سال‌های میانی دهه ۱۳۵۰ ساخته می‌شوند اما عجبا که چهار دختر هیچ شباهتی به زن تبلیغی آن ایام که نمادی بود از تجدد، ندارند. گویی سفارش‌دهنده -شهردار وقت- و خالق اثر دو مردم‌شناس متبحر بودند که شناخت عمیقی را نسبت به پوشش، اقتصاد، معیشت، زندگی و معنای فومن داشتند.

***

حصر مجسمه‌های چهار دختر که پس از حذف از میدان، در انبار شهرداری فومن نگهداری می‌شدند، در سال‌های پایانی دهه ۷۰ به مدد پیگیری‌های مردم، چاپ یکی دو عکس در گوشه و کنار و گشایش‌های ایجادشده در سطح حوزه عمومی جامعه، پایان می‌یابد و ایشان به عرصه عمومی شهر باز گردانیده می‌شوند. تا به امروز.

بازگشتی که حکایتی است از پیروزی «حَقِ شهر» و «خرد انسانی». پیروزی «شهر» و «خرد» بر هر آن‌چه که موجبات حذف این «معنا» از شهر را به مدت ۲۰ سال فراهم کردند. «حق شهری» که «خرد» پشتوانه آن است. «خردی» که با «هنر» درآمیخته و «اصیل» است. اصالتی که وامدار شناخت لایه‌های زندگی و معنای شهر فومن است که اگر نبود، «چهار دختر» را دیگر بار به شهر فومن راهی نبود.