رئوف عاشوریraofashoori

تا جایی که من می‌دانم شکل رفع نیاز در بشر از چهار گونه خارج نبوده و نیست؛ تولید، تبادل، تعدّی و تکدّی. سخن بر سر آخرینشان است، جایی که شخص بی‌هیچ خدمتی به‌سوی غیر دست دراز و چیزکی طلب می‌کند.

این فرایند، خود اگرچه در هر زمانه‌ای دستخوش تغییر شده باشد، و در این بین هم به اتکای خلاقیت‌های فزاینده‌ اصحابش، حتی از لگدمال کردن کوچک‌ترین مولفه‌های شرافت اجتماعی نگذشته باشد، اما هنوز به‌عنوان یک رویکرد بقا از سوی معدود کسانی مورد توجه قرار می‌گیرد.

آدم‌هایی که لزوما این شیوه‌ زیست شاید تنها گزینه‌ باقی‌مانده‌شان هم نباشد، چه گدایی پیش از هر چیز در نظر آنها یک حرفه است.

حرفه‌ای نان و آب‌دار که شما می‌توانید با دستمایه کردن احساسات و برانگیختن ترحم دیگران و از سویی دیگر خلط این مساله با فرهنگ صدقه، پولی به جیب بزنید و حتی به میلیونر شدن هم فکر کنید. می‌توانید درآمد ثابت ماهیانه داشته باشید.

درآمدی که در شهرهای بزرگ ایران تا سقف شش- هفت میلیون در ماه هم گزارش شده است.

اما بحث من از جایی شروع می‌شود که پای کودکان به این بازی شرم‌آور باز می‌شود. از دختر بچه‌های شیرخواره بگیرید که کرایه می‌شوند و با دیازپام، در خواب مقطعی، بغل یک زن سیاه‌پوش انگیزه پرتاب سکه یا اسکناسی ناچیز می‌شوند، تا پسر بچه‌های توی پارک یا خیابان‌های شلوغ که به بهانه گل و آدامس و دعا، ده‌ها متر دنبالتان می‌کنند و جوری به دست و پایتان می‌پیچند که دلتان به درد می‌آید.

از باندها و اشخاصی که این کودکان را رهبری می‌کنند چیزی نمی‌نویسم. زیاد شنیده‌ایم و این‌جا هم فرصتش نیست. اما آیا تا به حال فکر کرده‌ایم که این مساله روی دیگری هم دارد؟ خود ما روی دیگر این گداپروری و بهره‌کشی از کودکان نیستیم؟ آیا تحت تاثیر قرار گرفتن و تسلیم شدن ما در مقابل کارکرد کودکان متکدی، خود راه را برای حضور و سو استفاده بیش از پیش آنها در متن جامعه باز نمی‌کند؟ خود این وسوسه را برای خانواده‌های آسیب‌دیده شکل نمی‌دهد که بچه‌هایشان را به‌جای کلاس درس به کف خیابان‌ها و پارک‌ها بفرستند؟ رابطه دو فلشی است بی‌شک و هرکدام بر دیگری موثر.

اما اگر قرار است اتفاق مهمی بیفتد باید از سوی شهرداری و NGO های مربوطه باشد و آن‌هم نه به‌صورت قهری، بلکه با فراهم آوردن شرایط تحصیل و حمایت. کودکان حقشان این نیست.