محمد مساعدmosaed

نشسته بودم توی‌ تحریریه فرهیختگان گیلان و به تلفن‌های پشت سر همِ طلبکارها جواب می‌دادم. قبل از سلام تاکید می‌کردم که اینجا بقالی حاج حسین و برادران به جز احمد نمک‌نشناس است و دفتر تحریریه نیست اما مگر باور می‌کردند؟ دیگر از جواب دادن به تلفن‌ها خسته شده بودم و می‌خواستم تلفن را از پریز بکشم که دوباره زنگ خورد. گفتم این آخری را هم جواب بدهم. گوشی را برداشتم و گفتم بقالی حاج حسین و برادران به جز احمد نمک‌نشناس، بفرمایید.

صدای کلفتی از پشت خط گفت: اونجا تحریریه فرهیختگان نیست؟

گفتم نه، اشتباه گرفتید.

مرد صدا کلفت گفت: حیف شد، زنگ زده بودم برای مصاحبه اختصاصی.

گفتم: درست زنگ زدی پس، شما کی هستی؟

مرد صدا کلفت جواب داد: قاچاقچی زحمتکش هستم.

گفتم: قاچاقچی؟

قاچاقچی جواب داد: بله، قاچاقچی چوب.

گفتم: الان با تلفن شخصی‌‌تون زنگ زدید دیگه؟

قاچاقچی جواب داد: آره، مگه چیه؟

گفتم: نمی‌ترسید یه وقت شماره‌تون رو بدم و دستگیرتون کنن؟

قاچاقچی جواب داد: اصلا سر همین زنگ زدم. زنگ زدم بگم چرا به ما توجهی نمی‌شه؟ ما تشنه برخورد قاطعیم.

گفتم: اتفاقا هر روز با همکارهای شما برخورد می‌شه. عجیبه که سراغ شما رو نگرفتن.

قاچاقچی گفت: اینم از شانس بد ماست. هیچکس زحمات ما رو نمی‌بینه. الان خود من تا قلب جنگل‌های گیلان نفوذ کردم. یعنی اگه براتون بگم تا ۱۰ سال دیگه همه‌ جنگل رو صاف می‌کنم و چوبش رو قاچاق می‌کنم، اغراق نکردم.

گفتم: دستتون درد نکنه. خسته نباشید واقعا. الان خجالت نمی‌کشید از این کاری که می‌کنید؟

قاچاقچی جواب داد: چرا خجالت بکشم، کار که عار نیست. فوقش دستگیر می‌شم که خب زندان مال مرده.

گفتم: خب شما که ریشه به تیشه جنگل می‌زنید به سرنوست نسل‌های آینده فکر کردید؟

قاچاقچی جواب داد: عجب جمله‌ای گفتی. شما مجری صداوسیما نیستی؟

گفتم: نه، چه ربطی داره؟

قاچاقچی جواب داد: آخه خیلی شبیه مجری‌های صداوسیما حرف می‌زنی. من هر وقت که تلویزیون نگاه می‌کنم و این حرفا رو می‌شنوم زنگ می‌زنم تشکر می‌کنم بابت توجه ویژه‌شون به ما. ولی خیلی دلم پره. گله دارم آقا، گله دارم.

پرسیدم: چه گله‌ای؟ قاچاقچی آهی کشید و گفت: نمی‌دونی چقدر شغل ما خطرناکه. هرچند وقت یه بار به جنگل‌بان‌ها برخورد می‌کنیم. اونا تفنگ دارن و ما دست خالی. یعنی دست خالی که نه، اره‌برقی هست ولی مگه چند نفر رو می‌شه با اره‌برقی کشت؟ بهمون شلیک هم می‌کنن.

گفتم: خب شما با اره‌برقی بهشون حمله می‌کنی انتظار داری بهت شلیک نکنن؟

قاچاقچی جواب داد: معلومه که انتظار دارم شلیک نکنن. اگه من و امثال من جنگل‌ها رو صاف نکنیم زمین برای ساخت‌وسازهای تازه از کجا می‌آد؟ ویلاهای قشنگ و دل‌باز رو کجا بسازن؟ اون‌وقت بهمون شلیک می‌کنن و نهایتش می‌افتن زندان. حکم اعدام چند نفرشون رو هم که گرفتیم اجرا نکردن هنوز.

گفتم: حکم اعدام جنگلبان‌ها؟!

قاچاقچی جواب داد: بعله.

گفتم: به جرم کشتن قاچاقچی‌های اره‌برقی به دست؟

قاچاقچی جواب داد: آره خب چیه مگه؟

گفتم شوخی می‌کنید دیگه؟

قاچاقچی صدایش را بالا برد و گفت: مگه من باهات شوخی دارم؟

گفتم نه، ولی، خب، آخه، یعنی الان شما طلبکار هم هستی؟

قاچاقچی جواب داد: البته که طلبکارم. بدون حمایت که من نمی‌تونم به قله آرزوهام برسم.

گفتم: قله آرزوهای شما کجاست؟

قاچاقچی جواب داد: این‌که هیچ درختی توی گیلان نمونده باشه -این‌جا را با بغضی از روی شعف و امیدی توی گلو گفت-

گفتم: اون وقت چیکار می کنید اگه هیچ درختی نمونده باشه که چوبش رو قاچاق کنید؟

قاچاقچی جواب داد: اون وقت میرم برزیل، میرم و قاچاق چوب درخت‌های جنگل آمازون رو شروع می‌کنم، البته شنیدم یه کم سخت می‌گیرن و برخوردشون با قاچاق‌چی‌ها چندان خوب نیست ولی بالاخره به راهی پیدا می‌کنیم دیگه.

گفتم: خب دیگه حرفی برای زدن ندارید؟

قاچاقچی جواب داد: نه قربان شما. فقط این گله‌های مارو به گوش مسوولین برسونید.

گفتم چشم و خداحافظی نکرده قطع کردم. می‌خواستم برم و پریز تلفن را بکشم که تلفن دوباره زنگ خورد. برداشتم و گفتم بفرمایید.

صدای پشت خط گفت: من احمدم. شما کی هستی؟ چرا کانون گرم خانواده ما رو به هم می‌زنی. چرا می‌گی من نمک نشناسم و توی بقالی حاج حسین و برادران سهم ندارم؟ هان؟

دستپاچه شدم و گفتم: باور کنید من نمی‌دونستم همچین جایی وجود داره. سردبیر ما یه مقدار بدهی داره. اینه که الان رفته جنوب تا آب‌ها از آسیاب بیفته. منم مجبورم بگم این‌جا تحریریه نیست.

احمد گفت: ای ول، دمت گرم. نمی‌دونی چقد دنبالش بودم. چک‌ش یه ماهه دستمه پیداش نمی‌کنم نقدش کنم، گفتی کجا رفته؟ گفتم: چی؟ کی؟ کجا؟ الو، الو، صدا نمی‌رسه و قطع کردم.